زندگی منشوریست در حرکت دوار |


وبلاگم یک ساله شد.در طی این یک ساله تمام سعی ام بر این بود که
مطالب مفیدی توی وبلاگ بزارم.در این مدت دوستان واقعا خوبی پیدا
کردم.دوستانی که وبلاگم را تنها نگذاشتند.نوشته های مرا خواندند و با
نظراتشان من را در افکارشان شریک کردند. از تمام این عزیزان
کمال تشکر را دارم.
چیزی هم به عید نوروز نمانده.پیشایش این عید را به تمام ایرانیان عزیز
مخصوصا دوستان گلم تبریک عرض می کنم.ارزوی بهترین ها رو
برای شمادارم.
خوش به حالتون که ایران هستید.امیدوارم این عید به همه خوش بگذرد.
بعضی ها می بینند و نمی فهمند
.
بعضی ها نمی بینند و می فهمند.
می ببنند.بعضی درعشق می بینند.بعضی ها در علم.بعضی ها در تفاهم و غیره
وغیره.
من هم قبلا خوشبختی رو به شیوه خودم معنی می کردم.اما الان معتقدم
خوشبختی یعنی رضایت از زندگی.یعنی ارامش .هر انسانی یه جوری از زندگیش
راضیه واون جوری به ارامش میرسه پس به همون شکل هم خوشبخته.چیزی که
واسه یکی خوشبختیه دلیل نمیشه واسه دیگری هم خوشبختی باشه.
پس نباید خوشبختی رو به زور به دیگران تحمیل کرد.این ما هستیم که باید راه خوشبختی
مونو بشناسیم و بعد در جاده هاش گام برداریم.
لبات بنشونی سعی کن از ته دلت گریه کنی.

همین یکبار بتواند از اشتباهات خویش درس عبرت
بگیرد و در صدد جبران براید.
دنیا مشکلات زیاد داره.در طول عمرت باید تماما سعی کنی از اینهمه مشکلات و چاله ها خودتو بکشی بیرون.این قاعده واسه همه ادمها هست.چون شکم سیرترین ادم دنیا باز هم می ناله.ممکنه از درد شکم سیری بناله و ممکنه هم در راه ارزوهاش بناله.در هر حال هیچ مشکلی هم که نداشته باشی همون بی مشکلی میشه مشکلت.
تمام تلاشهای تو زندگی به نوعی سرگرمی ما نیز محسوب میشن.حتی کار هم نوعی سرگرمیه.سرگرمیهایی که روز رو به شب می رسونه.هفته رو به ماه و ماه رو به سال و ...
همین سرگرمی های زندگی به دید ما از جدی هم جدی تر می شن به طوری که اونقدر توشون غرق می شیم که فراموش می کنیم اینها چیزی جز سرگرمی نیستند.
مشکلات هم از سرگرمیهای انسان است که در راه حل کردنشون عمرمون رو به پایان می رسونیم.
گاهی با خودم فکر می کنم اگر ادمها بچه نمی اوردند چی میشد؟
کم کم نسل انسان منقرض می شد و دیگه کسی نبود تا مجبور بشه خودش رو سرگرم کنه.دیگه کسی نبود که ذهنش رو در گیر مسائل مختلف بکنه.دیگه هیچ بشری باقی نمی موند که به خاطر یک لقمه نان دزدی کنه و هیچ انسانی نبود که غصه عزیزانشو بخوره و هیچ انسان فرصت طلبی نبود تا به خاطر منافع شخص اش دنیا رو به خون بکشه و...
ما که دنیا و سرگرمیهاشو را اینقدر خوب می شناسیم چرا به ایندگانمون رحم نمی کنیم و این اجازه رو بشون میدیم که اونها هم یک عمر به دنبال سرگرمیهای اجباری باشند.سرگرمیهایی که گاهی می تونه داغونشون کنه.

ديروز امروز فردا
عمر مثل برق و باد می گذرد.
و حال سوال اینست ما کجای زندگیمان هستیم.ایا
همانجا که باید باشیم؟
![]()
تابه حال هر پستی گذاشتم نوشته های من بودند.اما اینبار قضیه فرق می کند.اینبار قلم خودم نیست.
بالغ بر یکسال پیش.تابستان رفته بودم مشهد.انجا یک مجله خریدم تا شب را سرگرم باشم.عصر وقتی داشتم با مجله ور می رفتم اثر گذارترین داستان کوتاهی را که در طول عمرم دیده بودم خواندم.اشک در چشمانم حلقه زده بود.
فقط به خاطر همین داستان مجله را تا اکنون نگه داشته ام.حیفم امد داستانی که اینقدر تکانم داد در وبلاگم قرار نگیرد.امشب با تایپ این داستان باز دلم شدیدا گرفت و اشکهایم سرازیر شدند.اما باید میگذاشتمش تو وبم.
عمه خانم
دیوان حافظ را در دست گرفته ام.دوباره فاتحه و حافظ و شاخه نبات.دوباره تفعل و غزل و احساس.اه دوباره یاد گذشته.یاد عمه خانم.یاد او که این دیوان را به من هدیه داد در دلم زنده می شود.به روزهای گذشته بر می گردم.به زمانی که کودکی خردسال بودم و در حیاط بزرگ خانه عمه خانم با برادرهایم بازی می کردم.یادش بخیر.
یادش بخیر ان بوته های یاس.ان درخت تاک پیر که سخاوتندانه میوه هایش را نثارمان می کرد.
یادش بخیر ان باغچه کوچک کنار حیاط که همیشه پر بود از گلهای سرخ.
یادش بخیر ان حوض کوچک وسط حیاط و ماهی های طلاییش.
یادش بخیر هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم به حیاط می دویدم تا زودتر از برادر هایم گلهارا بشمارم و ببینم چند غنچه جدید متولد شده اند و چند غنچه تبدیل به گل شده اند.
یادش بخیر صدای ان کفترهای چاهی که توی حیاط خانه می پیچید و دلم...دلم پر می شد از حسی عجیب.هنوز هم یاداوری ان خاطرات همان حس عجیب و دلخواه را میهمان لحظه هایم می کند.
اما عمه خانم...عمه خانم عمه مادرم بود.مهربانترین و زیباترین پیرزنی که در تمام عمرم دیده ام.با چشمان ابی دریایی و گیسوان حنایی.همیشه یک روسری سفید به سر داشت که با یک سنجاق کوچک در زیر گلویش بسته شده بود و بافته های حنایی مویش از زیر ان پیدا بود.
عمه خانم همیشه کنار سماور قدیمی اش می نشست.یک قوری کوچک چینی همیشه بالای سماور منتظر امدن میهمان و پذیرایی از او با چای دارچین بود.
عمه خانم را دوست داشتیم.همه مان...همه بچه ها...همه جیبهایش پر بود از نخودچی و کشمش و برگه زردالو...همیشه چند ابنبات خوشمزه زعفرانی توی قندان کوچکش پیدا می شد.
به خانه عمه خانم که می رفتیم انگار دنیا را به ما می دادند.رهایی از ان اپارتمان کوچک اجاره ای ازادی وبدو بدو توی ان حیاط بزرگ...در کنار محبت های بی دریغ عمه خانم و لبخندهای قشنگش در کنار مزه ابنباتهای زعفرانی نخودچی و کشمش...در کنار قصه هایی که خواب را به چشمانمان می اورد...در کنار...
اری... زیباترین خاطرات من و برادرهایم در همان خانه قدیمی با ان در چوبی و کلون سنگی رقم خورده است و زیباترین تصویر زندگی ام تصویر پیرزن مهربان و خوش زبانی بود که هر چه دارم و اموخته ام از اوست...
عمه خانم عمه مادرم بود.مادرم در کودکی به فاصله یکسال پدر و مادرش را از داده بود و تنهای تنها شده بود.هنوز هم یاداوری ان روزها اشک را میهمان چشمان مادر می کند.
عمه خانم تنها فامیل نزدیک مادر بود.عمه خانم از همه چیز گذشت و تمام جوانی اش را صرف بزرگ کردن مادر کرد.عمه خانم به گردن مادرم حق مادری داشت و برای ما از یک مادر بزرگ هم عزیزتر بود.
عمه خانم گلستان .بوستان و حافظ را از حفظ می خواند.سواد خواندن و نوشتن هم داشت و قران را به خوبی می خواند.
وقتی بچه بودیم در ازای خواندن هر سوره ای کوچکی که از حفظ می خواندیم هدیه ای از عمه خانم می گرفتیم.واقعا عجب دورانی بود.
هر وقت به خانه عمه خانم می رفتیم ما بچه ها ترجیح می دادیم شب را پیش او بخوابیم تا با داستانهای قشنگ عمه خانم به خواب برویم.داستانهای عمه خانم انقدر جالب زیبا بود که نمی شد از انها گذشت.هر چند همیشه وسط قصه خوابم می برد اما اغلب بقیه داستان را در خواب می دیدم و داستان همانطور که دوست داشتم تمام می شد.
عادت داشتم بغل عمه خانم بشینم و سرم را به سینه اش تکیه دهم و بعد در حالی که با بافته های حنایی مویش بازی می کردم به حرفها و خاطراتش گوش بسپارم.
حرفهای عمه خانم شیرین بود و شنیدنی.اما گاهی...گاهی وسط صحبت یک دفعه ساکت می شد.
سرم را که بلند می کردم اثار ناراحتی را در چشمان دریای اش می دیدم.دلم می گرفت ارام می گفتم
-
از دست من ناراحت شدی عمه جون؟عمه در همان حال لبخندی می زد و می گفت مگه میشه از دست تو ناراحت شد فرشته کوچولو؟
از این تعریف خوشم می امد اما ادامه می دادم
-
پس چرا ساکت شدی عمه جون؟چرا قیافت ناراحت شد؟می خندیدو می گفت چیزی نیست عمه.یک کمی قلبم درد می کنه همین
نمی دانستم قلب کجاست اما کوتاه نمی امدم و ادامه می دادم.
-خب قرص بخور تا خوب بشی
عمه با لبخند می گفت می خورم گلم اما افاقه نمی کنه.بازم درد می گیره
و من می گفتم
-
می دونم چرا خوب نمیشی عمه جون.چون قرص هاش خوب نیست.بذار...بذار دکتر بشم برات یه قرص می نویسم که خوبت کنهو عمه می خندید و صورتم را غرق بوسه می کردو من با شادمانی او شاد می شدم.
عمه همیشه به من می گفت یادت نره دختر خوشکلم.درسهاتو خوب بخونی ها.من منتظرم تو دکتر بشی و خوبم کنی.
ومن درس می خواندم تا یک روز دکتر بشم تا یک روز قرصهایی برای عمه خانم تجویز کنم که دیگر قلبش درد نگیرد.اه خدایا...چه روزهایی بود.
دوران راهنمایی را پشت سر گذاشتم و اماده رفتن به دبیرستان شدم.یک هفته قبل از شروع مدرسه ها به خانه عمه خانم رفتم.صورتم را بوسید و بعد بلند شد و از توی صندوق قدیمی اش کادویی اورد ودستم داد.از ظاهرش معلوم بود کتاب است.با اشتیاق بازش کردم.یک دیوان حافظ بود.خیلی خوشحال شدم.با قدرشناسی نگاهش کردم و گفتم
-
وای عمه جون دستت درد نکند.لبخندی زد وگفت
این هدیه دانشگاه رفتنت است.
با چشمانی گردشده از تعجب نگاهش ردم و گفتم
-
اما منکه دانشگاه نمی رم.من تازه امسال می رم اول دبیرستانخندید.خندید و دندانهای مصنوعی سفید و ریزش نمایان شد و گفت
-
می دونم دخترم.می دونم.اما مطمئنم یک روز میری دانشگاه...اما...با تعجب گفتم
-
اما چی عمه جون؟لبخندی زد و گفت
-
اما انروز دیگر من نیستم...نیستم که بهت تبریک بگم و کادویی بهت بدم.به خاطر همین کادوی قبولیت را الان می دهم.چون من مطمئنم دختر زرنگ من یک روز میشه خانم دکتر.نگاهش کردم.اشک در چشمانم حلقه زده بود.با ناراحتی گفتم
-
دیر هیچوقت اینو نگید.عمه جون.هیچوقتو خود را در اغوشش رها کردم.
امروز درست پانزده سال از انروز می گذرد...عمه خانم سالهاست که رفته و ما را تنها گذاشته است.او درست می گفت.هیچ وقت قبول شدن من در دانشگاه را ندید.اما من کادویم را گرفته بودم و به او قول دادم که یک روز پزشک بشوم وقلبش را خوب کنم.
حالا من پزشک شده ام اما دیگر عمه خانم نیست...عمه خانم نیست تا در چشمان زلالش خیره شوم و به پاس تمام محبتها و خوبیهاش به روی مهتابیش بوسه زنم.
من عمه خانم را از دست دادم اما حالا دهها عمه خانم در کنارم هستند در خانه سالمندان.من هستم و دهها عمه خانم و دهها قلب مهربان...من هستم و دهها لبخند زیبا و لحن اهنگین دهها عمه خانم که می توانم عشقم را نثارشان کنم.
انگشتانم بین انتخاب صفحه ها مردد هستندو من هنوز فاتحه می خوانم و حافظ را به شاخه نباتش قسم می دهم...چشمان مشتاق و منتظر دهها عمه پیرزن مهربان به من خیره شده است تا غزلی از حافظ بخوانم.از دیوانی که عمه خانم مهربانم به من هدیه داده است.
نوشته مهری روحی
دوست دارم نظرات شما را در مورد تمام نکات این داستان بدانم.
راستی یک کلام از خودم.چقدر از احساسات شدید متنفرم.زیرا یک عمر باهاش درگیر بودم و هر چیزی اگه بیش از حدش باشه جز خودازاری پیامد دیگه ای نداره.حد تعادل تو زندگی خیلی خوبه.این خانم دکتر قصه از اونایی بود که گذشته واسش خیلی مهم بود.احساسات عجیب زیباست ولی کسی که احساساتی نیست راحت تر زندگی می کنه.نظر شما چیه؟
حتی اگه همه بخندند.مسخره کنند.توهین کنند.باز هم نمی خوام چیزی باشم که اونا می خوان.من خودم هستم حتی اگه مغایر با هر مردی باشم.مغایر با هر انسانی باشم.مغایر با هر دیدگاهی باشم
و مغایر با هر اصول زندگی هم كه باشم ولی می پذیرم.اگر اون چیزی بشم که درونم از من می خواد.مطمئنا این اسان گرفتن زندگی نیست.بلکه به نوعی نبرد با زندگیست و سخت گرفتن ان.
ایستادگی در برابر این شعر است.
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
ولی می ارزد.شاید هم فقط دیوانگی است.اما هر چه باشد امر دل است.
شاید بعدا مفصل در موردش صحبت کردم.
ایا تونستید تو زندگیتون دقیقا اون چیزی که از خودتون انتظار دارید باشید یا ...؟
به یکی از درسهای کتاب فارسی علاقه ای خاصی داشتم.پطرس فداکار.بارها و بارها انرا می خواندم و البته هیچگاه از ان سیر نمی شدم.انزمان پطرس برای من یک شخصیت ارمانی بود.حتما به خاطر دارید همان پسر بچه هلندی که شب وقتی که داشت به منزل برمی گشت متوجه شد سد سوراخ شده است.از انجایی که می دانست به زودی اب همه جا را فرا خواهد گرفت و دهکده انها را غرق خواهد کرد با شهامت و قدرت فراوان انگشت خود را در سوراخ فرو برد تا اب نچکد و با اینکه میدانست این وقت شب کسی ان اطراف نیست تا به دادش برسد اما تردید نکرد و به کارش ادامه داد.ساعتها گذشت.او از درد فریاد می زد و کمک می طلبید.اینهمه درد و عذاب باعث نشد حتی برای لحظه ای فاجعه ای را که قرار بود برای خانواده و دوستان و همسایگانش اتفاق بیفتد فراموش کند.انگشتش کم کم داشت بی حس می شد.او به خود امیدواری میداد که حتما پدرش به سراغش می اید.حتما از اینکه به منزل نیامده نگران هستند و به جستجویش می پردازند.پس از ساعتها انتظار وقتی که از شدت درد داشت بیهوش می شد پدرش و سایرین به کمکش شتافتند و او را از این شرایط نا به هنجار نجات دادند.
من بارها و بارها این درس را می خواندم وبا خود می گفتم کاری که پطرس کرد انقدر باارزش بود که ملتش باید به وی افتخار کنند.همیشه از خودم می پرسیدم ایا من هم می توانم مانند پطرس فداکار باشم و وقتی صادقانه جواب می دادم جوابم منفی بودو از اینرو بسیار ناراحت می شدم.شايد هم مي توانستم اما احساسم این بود كه نمي توانم .
من پطرس را بسیار دوست داشتم با اینکه او را هیچوقت ندیده و نخواهم دید.نمی دانم هنوز در قید حیات است یا نه اما بر این مسئله واقفم که زمانی که هنوز یک پسر بچه بود روحش بسیار بزرگتر از خیلی از بزرگترها بود.وقتی بچه بودم دوست داشتم وی را از نزدیک ببینم تا ماجرارا از زبان خودش جویا می شدم و با احساسش اشنا می گشتم.
قطعا پطرس تنها فداکار دنیا نیست.انسانهای زیادی بودند که عاقلانه به غیر از خودشان به دیگران هم فکر می کردند .البته خیلی هاهم از روی بی عقلی خود را در راه دیگران فدا کردند که وارد این بحث نمی شوم.اما سوال من اینست چرا فداکاران اینقدر کمند.کدامیک از ما می توانیم جزو این اقلیت باشیم واگر به راستی نمی توانیم چرا...؟
اگر نگاهی به سینمای هالیوود بیندازیم خواهیم دید که هر مدت تحولی در فیلمهایشان ایجاد می شود.تا در دید بینندگان فیلمها کسل کننده و خسته کننده نشوند وتازه با تمام سرعتی که دارند و خلاقیتی که در این زمینه بکار می برند باز هم مردم خسته می شوندو خواهان ابداعی دیگر هستند.اما با کمال تعجب می بینیم فیلمهای هندی از زمان پیدایش سینمای هند همین بوده که هست.همین شکل داستان.همین افکار بیهوده و همین ساختار.سینمای هند حتی در فکر اندکی خلاقیت نبوده است.
همیشه از این سوژه که یک نفر بدون هیچ دلیلی قادر است دهها نفر را یکجا بزند بدون اینکه کمترین اسیبی ببیند متنفر بودم.چون به هیچ طریقی برای من قابل باور نبود وهمین سوژه یکی از ارکان اصلی فیلمهای هندی به شمار می رود که در فیلمهای ژاپنی نیز از ان استفاده می شود.در اینجا لازم است مثالی از سریال پزشک دهکده بزنم.حتما به خاطر دارید که یکی از شخصیتهای اصلی سریال بایرون سالی با بازی جو لندو بود.این شخصیت مردی قوی.قهرمان و شجاع بود اما باتمام این اوصاف ما هیچ جای سریال ندیدیم که او یک تنه همه را حریف باشد.بارها به چشم دیدیم که حتی در دعوا با یک نفر مثلا یک ارتشی زخمی شد.کتک خورد و حتی اسیب دید.من از این بخش سریال واقعا لذت می بردم.زیرا به وضوح نشان می داد که شخصیت بایرون سالی هر چند هم قدرتمند و شجاع باشد بالاخره یک انسان است.
یکی دیگر از مسائل پررنگ در فیلمهای هندی اینست که خلافکاران معمولا انسانهای بامعرفت.خانواده دوست و بامحبت هستند که برای موفقیت خود .خانواده و حتی دیگران دست به هرکاری می زنند و بر عکس مجریان قانون انسانهای سنگدل.بی احساس و بی مسئولیت هستند که بارها خانواده خود را برای قانون و اجتماعشان فدا می کنند غافل از اینکه خانواده خود نیز جزئی از اجتماع است.با بی رحمی تمام به کسانی که فقط یه تکه نان دزدیده اند شلیک می کنند.فرزندان بااحساس و با محبت خود را به خاطر کوچکترین اشتباهی طرد می کنند که در اکثر موارد نیز اشتباهات و سختگیریهای خودشان بوده که فرزندانشان از راه بدر شدند.و چه مادرانی که با کشتن فرزندانشان موافقت می کنند.من نمی دانم سینمای هند چه زمانی می خواهد دست از این افکار پوچ و بچه گانه بردارد.کجای دنیا مردم عزیزانشان را فدای قانون می کنند؟پست ترین انسانهای دنیا که دنیا را به خون می کشند.برای رسیدن به منافعشان انسانیت را زیر پای خود له می کنند حتی منافع کشور خود را برای رسیدن به منافع خود به خطر می اندازند باز هم از جان و دل فرزندان خود را دوست دارند و برای سعادت خانواده شان دست به هر کاری می زنند.
بد نیست یکی از فیلمهای هندی را مثال بزنم.فیلم هندی قانون با شرکت امیتاب باچان محصول 1982.در دوران کودکی ویجی دیدیم که باند خلاف او را گروگان گرفت و با پدرش که یک پلیس بود تماس گرفتند.پدرش گفت پسرم را بکشید.هر بلای که می خواید سرش بیارید.من قانون را زیر پا نمی گذارم.وقتی ویجی بزرگ شد و به دنبال کار می گشت باز هم پدرش برای اینکه قانون را زیر پا نگذارد کمکش نکرد.این شد که ویجی به باند خلاف ملحق شد.وی از خانه طرد شد.در صحنه اخر فیلم وقتی پدر در مقام یک پلیس به دنبال پسرش می دوید به او شلیک کرد.انگاه به وی نزدیک شد و پسرش را در حال مرگ دید. با کمال پررویی به پسرش گفت ویجی پسرم من دوستت داشتم.![]()

حال این سوال پیش خواهد امد.این قانونی که در فیلمهای هندی از ان سخن می گویند چه قانونی است؟.اینکه از خانواده هایتان بگذرید.خود را بدبخت کنید.اگر قرار باشد به واسطه این قوانین انسانهای با احساس و بامحبت از راه به در شوند.پس این قانون چه ارزشی دارد.
معمولا در فیلمهای عاطفی چاشنی احساسات و عواطف را زیاد می کنند تا اثرگذار و لذت بخش باشد و این از نظر من از نقاط قوت یک فیلم محسوب می شود اما در فیلمهای هندی به قدری احساسات را پررنگ می کنند که به جای اینکه انسان را تحت تاثیر قرار دهد وی را وادار به خنده می کند زیرا فیلم جنبه کمدی و مسخره پیدا می کند.از دیگر جنبه های فیلمهای هندی اینست که سرتاسر تصادف هستند.به قدری تصادف و حوادث غیر منتظره زیاد است که برای من بیننده غیر ممکن است بتوانم انرا واقعی تصور کنم و...و...و
بحث در مورد فیلمهای هندی زیاد است.اما بهتر است به همین مقدار بسنده کنم.سینمای هند کی می خواهد دست از این کلیشه های چرت و دروغین و مسخره دست بردارد.کلیشه هایی که بعید می دانم خودشان نیز به ان اعتقاد داشته باشند.
به راستی باید به حال سینمای هند تاسف خورد.
نکته ای که برای من خیلی جالبه اینه که بچه ها دنیا را بسیار بزرگ و وسیع می بینند اما هیچوقت در اینهمه بزرگی گم نمی شوند واما از دید بزرگترها دنیا و زندگی انقدر کوچک و محدود است که گاهی از ان بیزار می شوند اما توی این دنیای کوچک خودشان انقدر گم شده اند که حتی نمی توانند خود را پیدا کنند.درگیر افکار.عقاید و کارهایی می شوند بدون انکه مطمئن باشند حقیقت چیست و یا اصلا حقیقتی وجود دارد یا خیر؟.فقط معمولا سعی می کنند به سمت عقید ه ای که از دیدگاهشان منطقی تر است بروند.
در طول تاریخ انسانهای زیادی زیستند که هرکدام برای خود عقاید.افکار و عملکردهایی داشتند که البته متفاوت با یکدیگر بود.در نهایت همه چشم از دنیا فرو بستند و دیگر کسی به طور یقین نمی داند که چه شد.هر کس بر طبق عقاید و افکار خود نادیده ها را تفسیر می کند.
گهگاه به چشم خود می بینیم که خیلی از عملکردها مفید و سازنده است و خیلی از عملکردها مخرب و زیان بار.اما چون مخالف عقاید ودیدگاهی است که داریم جرات نمی کنیم به سمتش برویم یا در مقابلش جبهه می گیریم و یا همیشه بر سر دوراهی خواهیم ماند.در طول تاریخ همیشه دغدغه زندگی خیلی از انسانها این بوده که حقیقت چیست؟.اصلا چیزی به نام حقیقت وجود دارد و اگر وجود دارد این حقیقت همیشه ساکن بوده است.؟خیلی ها معتقدند هر چیزی امکان دارد و براساس این فرضیه می توان به همه چیز شک کرد.خیلی از فیلسوفان نیز معتقدند حقیقت ان چیزی است که هرشخص از زندگی خود تصور می کند و اگر کسی در این دنیا نباشد پس حقیقتی هم نیست.به طور مثال انسان از بو کردن گل لذت می برد در صورتی که ماهیت گل اسید است.پس این ما هستیم که انرا خوشبو تصور می کنیم.
کودکان اگرمی دانستند که زندگی مملو از نادیده هاست.نادیده هایی که فکر بشر به انها قد نمی دهدو فقط فکرش را درگیر می کند هیچوقت ارزوی بزرگ شدن را نمی کردند.هیچوقت نمی توان بشر را از بحث در مورد حقیقت بازداشت.بشر همیشه مایل به کشف حقیقت بوده و به همین دلیل هم بود که علمی به نام فلسفه به وجود امد.من هیچگاه علاقه خاصی به فلسفه نداشتم به همین دلیل اطلاعاتم درباره ان ناچیز است.فقط تا حدودی بر این مسئله واقفم که فلسفه ای که در ایران و کشورهای ما تدریس می شود فلسفه ای محدود و ناچیز است.در صورتی که فلسفه واقعی بسیار عمیق و پیچیده است وحتی می تواند عقاید مختلف را زیر سوال ببردو منطقی بحث کند.
دنیا انقدر پیچیده است که انسان حتی در مسائل واضح زندگی خویش نیز گم میشود.یکی از خصوصیات مشترک تمام مردم دنیا اینست که برای بقا تلاش می کنند.بنابراین باید با مشکلات زندگی خود دست وپنجه نرم کنند وبرای رسیدن به این منظور در وهله اول باید خود رابسازند وبارها در این مسیر خودرا گم کنند و بعد پیدا کنند.چه زیباست که دنیا رابزرگ و نامحدود ببینیم و هیچوقت هم گم نشویم.
بحث من دفاع از یک عقیده و زیر سوال بردن عقید ه ای دیگری نبود. بلکه خواستم کوتاه و مختصر دم از دنیای کوچک اما پیچیده ای بزنم که هرکس به نوعی در ان گم شده است.
تا حالا فکر کردید چی هستید؟
تا حالا فکر کردید کی هستید؟تا حالا فکر کردید چرا هستید؟
تا حالا فکر کردید چرا به دنیا اومدید؟تا حالا فکر کردید زندگی چیه؟
تا حالا فکر کردید کجا هستید؟
تا حالا به این اندیشیدید که از دنيا چی می خواید؟
تا حالا فکر کردید چرا باید باشید در صورتی که اگر نبودید راحت تر بودید؟
تا حالا فکر کردید چی درسته چی غلط؟
تا حالا فکر کردید وا قعیت چیه؟
تا حالا فکر کردید چرا یه روزی باید بمیرید؟
تا حالا فکر کردید چرا این همه مشکلات تو زندگیتون دارید؟
تا حالا فکر کردید زندگی چرا اینقدر تکراریه؟
تا حالا فکر کردید چرا ....
تا حالا فکر کردید چرا ....
تا حالا فکر کردید چرا ....
نمی دونم فکر کردید یا نه.اما اگر تا حالا فکر کردید و به جوابهای معقول و غیر کلیشه ای رسیدید منو بی خبر نگذارید.
خاکستر عشق
ناز دل من کجاست از عشق شکوه دارمبی تو من دربه در جانی به تن ندارم
گفتی زمانه اینست من چاره ای ندارم
بدرود ای مسافر توان ماندن ندارم
انگاه پر کشید و پرواز کرد دوباره
منهم دگرگون گشتم لعنت به این زمانه
اتش به جانم افتاد من سوختم دوباره
هرگز ندیدم عشقی اینقدر عارفانه
انروزی که تو رفتی بی هیچ و بی بهانه
خاکستری شدم من سوی خدا روانه
بعد از یک مدت نسبتا طولانی دوباره اومدم.چند تا پست قبلی ام خیلی تو خط نقد و این مسائل بود گفتم ایندفعه یه چیز ساده بذارم.یه معما![]()
در یه اتاق بسته بود. در دومي هم نداشت. یکی رفت داخل اتاق و وقتی برگشت گفت پنج نفر داخل اتاق هستند.بعد از چند ثانیه یکی دیگه وارد اتاق شد و وقتی برگشت گفت تنها دو شخص داخل اتاق هستند.قضیه چیه؟![]()
لطفا برای هر جوابی که میدید دلایل منطقی بیارید.![]()
جواب معما.پنج نفر داخل اتاق مي باشند.اما تنها دو نفرشان شخص و یا انسان هستند.از انجایی که واحد شمارش شتر هم نفر است پس ان سه نفر دیگر شتر هستند.![]()
خوب به خاطر دارم یکی از موضوع هایی که معلمان از ان به عنوان موضوع انشا استفاده می کردند این بود.اینکه علم بهتراست یا ثروت.موضوعی بسیار کلیشه ای بود که البته ازنظر معلمان هیچوقت تکراری نمی شد و همیشه هم باید در مورد ان می نوشتیم.مسئله جالب هم این بود که درانشا خودمان هم حق انتخاب نداشتیم وهمیشه باید علم را به ثروت ترجیح می دادیم.یعنی ان چیزی که باب میل معلمانمان بود.به طوری که خودمان نیز باورمان شده بود که علم بهتراز ثروت است
.بعد از گذشت چندسال کلاس اول دبیرستان زنگ ورزش معلم ورزش وارد بحثی شدکه هنوز انرا در خاطر دارم.او دقیقا اظهار می داشت که علم دراین دوره زمونه ارزش زیادی نداردوهمه انسانها باید به ثروت فکرکنند.بعد خودش را مثال زدوبیان داشت اگربه وی کاری پیشنهاد شودکه بی ارتباط با رشته تحصیلی اش باشد اما درامد زیادی داشته باشد فورا دبیری را رها خواهدکرد وبه سراغ ان کارخواهد رفت.
تفکیری که اکنون ازاین موضوع دارم اینگونه است.من در طول عمرم پولداران زیادی را دیدم که از سر بی فرهنگی خود را تباه می کنند.بلد نیستند از زندگیشان استفاده کنندوحتی معاشرت با انها هم برایم تقریبا غیرممکن بود ودر مقابلش انسانهای تحصیل کرده وبافرهنگی را دیدم که فقر انها مانع از این شده که خوشبخت زندگی کنند.به خاطر دارم در کتاب فارسی چهارم ویا پنجم ابتدایی شعری بود که من انرا در حال حاضر به یاد ندارم.اما یک بیتش در خاطرم مانده است.چون علاقه زیادی به ان داشتم.
چنان قحط سالی شداندر دمشق که یاران فراموش کردندعشق
.این بیت برای من ارزش داشت.زیرا دم ازواقعیت میزد.وقتی که بشرنتواند ازپس مایتاجات اصلی خود برایدقطعا فرهنگ.تحصیلات وانسانیت هم برای اوارزشی نخواهد داشت.تمام اینها را زیر پایش له می کندوفقطبه این می اندیشد که خودرا ازنابسامانی برهاند.اینجاست که به این نتیجه رسیدم که علم وثروت لازم وملزوم یکدیگرندوهیچکدام بردیگری ارجحیت ندارد.برای داشتن یک زندگی سالم بایدازهردوی اینها بهره گرفت.
البته منظورازعلم تخصص ورشته تحصیلی نمی باشد.به طوریقین یک انسان تحصیل کرده دید بازتری به نسبت یک انسان بي سواد دارد.اما این دید قطعاربطی به تخصص و رشته تحصیلی فردندارد.بلکه علم انسان رابه ان درجه ای می رساندکه فرددرک کند باید به سراغ فرهنگ ویکسری دیدگاهها برودو تا زمانی که اینکار را نکند در کشمکش درونی خواهد بود
امروز میخواهم وارد بحثی بشوم که یک پست جداگانه است اما بی ارتباط به پست پایینی نیست.در واقع عقاید خودرا بر روی وبلاگ می اورم.عقایدی که صرفا نظر من هستندوبه واسطه انها هیچ گونه ادعایی ندارم.دوست دارم در مورد دین صحبت کنم.دین جزئی از فرهنگ جوامع دنیا محسوب میشود.حال بعضی از کشورها انرا بیشتر با فرهنگ خود امیخته اندوبعضی از کشورها کمتر.اما در هر جامعه ای ما انرا شاهد هستیم.در کشورهای جهان سوم ومخصوصا ایران بعد از انقلاب دین اهمیت ویژه ای دارد.
ما از بچه گی با خدا اشنا شدیم.بعد با کتب اسمانی وبیانات انهاکه به نوعی برای سالمتر زندگی کردن وضع شده اند.به نظر من در جوامعی که مردم بیشتر دین را سرمشق زندگی خود میدانندایمان واقعی کمتر به چشم می خوردوبشر این جوامع در کنار اینکه تکالیف مذهبی خود را انجام می دهندبیشتر به دروغ.دزدی.جرم وجنایت وخیانت روی می اورند.دین حرفهای بسیارزیبایی می زند که همه با ان اشنایی دارند.اینکه دروغ نگویید.ادم نکشید.قدر پدرومادر خودرابدانید.به دیگران نیکی کنید.خیانت نکنیدوهزاران حرف گهرباردیگرکه اگرانسانها واقعا به انها عمل می کردندبراستی خوشبخت بودند.اما به نظرمن طریقه انتقال این سخنان گهرباردر دین که با محدود کردن ونصیحت کردن انسانها همراه است باعث شده که انسانها انقدرها پاک ومنزه نباشند.حال می خواهم درمورداین دو شیوه یعنی محدودکردن انسانهاوهمچنین نصیحت کردنشان صحبت کنم.دوشیوه ای که پایه واساس انتقال دین به مردم هستند.
فرض کنید قاتلی با هفت تیر به سمت شخصی می رودوقصدکشتن وی رادارد.ان شخص جلیقه پوشیده وبه هر طریقی نیزمانع شده که او به مغزش شلیک کند.درواقع قاتل را محدودکرده است.اما ایا چون قاتل محدود شدتبدیل به انسان خوبی می شودیا متحول می گرددیااینکه جنون سراپای اورا می گیرد به دست وپایش شلیک می کند.اوراعذاب می دهدتا اینکه بالاخره بتواند سربه نیستش کند.پس محدودیت ازاویک انسان درست نساخت که هیچ ازاویک انسان وحشیتر ساخت که برای رسیدن به هدفش دست به هرعمل کثیفی میزند
نمونه انرا در ایران بعداز انقلاب شاهد بودیم.نتایج محدودیتهای که سالهای سال بر جامعه حاکم بود یکسری جوان عقده ای است که عده ای از انها به هرطریقی که شده نیازات خودرابراورده می کنندوعده ای هم که تربیت صحیح خانوادگی شده اند عقده ها را در درونشان حبس کرده اندومدام ازارشان می دهد.این ازمحدودیت واما درموردنصیحت.اگرقراربودوقتی یک پسربچه دوازده ساله وحشی سنگی به طرف شما پرت کندوشمابه اوبگویید عزیزم این کاررانکن.این کارزشتی است واوهم اشک بریزدواظهار پشیمانی کند.«مثل فیلمهای هندی»که دیگر علمی به نام روانشناسی به وجود نمی امدو خیلی ها سالهای عمرشان را وقف ان نمی کردند.درون انسانها پیچیده ترازانست که با یک نصیحت ساده متحول شود.درون انسانها به قدری پیچیده وناشناخته است که وقتی شخصی خودرا نصیحت می کندنیزبه زور گوش می کندچه برسدبه انکه دیگری اورا نصیحت کند.حال شما جامعه ای رادرنظربگیرید که پایه واساسش اززمانهای گذشته محدودیت ونصیحت باشد چه اتفاقی می افتد؟
والديني را خواهيد ديد كه فرزندان خود به اين نصيحت ميکنند كه دزدي نکنند اما خودشان از طريق دزدي امرار معاش ميکنند.خب خيلي ببخشيد اين بچه كه خر نيست الان نميفهمه چند سال بعد همه چيز را متوجه ميشود و خودش هم ميشود يکي مثل آنها. چرا آن والدين خودشان اصلاح نشدند چون آنها نيز فقط محدود و نصيحت شده اند. سخني که من خيلي به آن ايمان دارم اينست فرزندان ما انطور كه دوست داريم بزرگ نميشوند انطوري كه هستيم بزرگ ميشوند.
بحث من کوچک کردن دين نيست. به هيچ عنوان. بحث من اينست با درون پيچيده اي كه انسانها دارند ارائه دين به صورت محدود کردن و نصيحت کردن انسانها مفيد نخواهد بود كه هيچ اثار زيان بار و مخربي هم خواهد داشت اين فاجعه به بار خواهد امد اينکه انسانها همه چيز را برخود محدود ميکنند اما درونشان همان انسانهاي قبلي هستند و تحولي نيافته اند.
حتما سريال پزشک دهكده را به خاطر داريد سريال حرفاهاشو مستقيم ميزد. خوبي و بدي رو از هم تفکيک مي كرد و به نوعي خيلي واضح و مبرهن انسان رو نصيحت مي كرد. هنوز جوامع ما اينگونه آموزشها رو مي پسندند كه البته من باهاش موافق نيستم
از نظر من بشر موفق کسي است كه خود بتواند راه وچاه زندگي خود را تشخيص دهد و با خوبي و بدي آشنا شود انهم به وسيله تجربيات زندگي. آموزشي كه سريالهايي همچون پزشک دهکده و ديگر سريالها از ان پيروي مي کنند شيوه اي بسيار قديمي و کلاسيک است كه انسان را موجودي بسيار سطحي تلقي مي كند. متاسفانه جوامع ما هنوز آموزش مستقيم را بهترين روش براي اصلاح بشر ميدانند.
بنده نميگويم كه محدود کردن و نصيحت کردن انسانها هيچگاه موثر نيست بلكه اينرا ميگويم كه بنا کردن يک فرهنگ بر مبناي اين دو کاري غلط و نادرست است كه اثار زيان باري را به دنبال خواهد داشت. هميشه يادمان باشد دين در خدمت انسان است نه انسان در خدمت دين. بنابراين به جاي اينکه خوشبختي خود را فداي دين کنيم از دين در راه خوشبختي خود استفاده کنيم.
گاهی فکر می کنم یه چیزایی رو باید گفت.باید به یه سری چیزا اعتراف کرد.حتی اگه گفتنش تلخ باشه.یادم می یاد وقتی بچه بودم این کارتونهای غربی و ژاپنی بودن که منو سرگرم کردند. کلي چيز ازشون ياد گرفتم .رفتم مدرسه.اونجا هم با علمهایی اشنا شدم که دانشمندان غربی اونهارو کشف کرده بودند.همیشه این رمانهای غربی بودند که منو سرگرم می کردن واین اندیشه های غربی بود که کارساز بود.حتی فیلمهایی که خودم رو باشون سرگرم میکنم فیلمهای غربی هستند.
حال اینجا یک سوال پیش خواهد امد.اینکه ما چی داریم؟.ماچکار کردیم؟.ایا چیزی داریم که بهش افتخار کنیم؟.حتی این اینترنتی که باعث شده مابتوانیم با هم تبادل نظر کنیم کار انهایی است که ان طرف اب زندگی می کنند.این واقعیت است که ما هیچی نداریم.من منظورم فقط ایران نیست.عراق.عربستان.افغانستان و تمامی جوامع سوم.کشورهای که هنوز خودشان را پایبند یک سری عقاید ومحدودیتها می کنندکه اگر این محدودیتها به دردمان می خوردتابحال به درد ما واجدادمان خورده بود.غربی هاتاموقعی که خودشان را با این مسایل سرگرم کرده بودند وضعشان ازما هم بدتر بود.
کشورهای که هنوز بحث های مهم زندگیشان اینست.اینکه اصلاح ریش وسبیل حرام است.خوانندگی حرام است.شطرنج حرام است.خوب ار چنین جوامعی چه میتوان انتظار داشت.جوامعی که حتی به طرزلباس پوشیدن یکدیگر ایراد می گیرند.گناهکار کسی است که به دیگران ظلم کند.کسی که برای دیگران مزاحمت ایجاد کند.حال با این تفسیر ببینیدکه درطول سالیان دراز چه انسانهایی که بی گناه گناهکاراعلام شدند.از جامع طرد شدندوخار به شمار امدند.کسانی که تنها به دنبال ازادی خود بودند.انسانهایی که دوست داشتند از قید وبندها ومحدودیتهای فرهنگها دل بکنند وان طوری که دوست دارند زندگی کنند.وحال در کنارش می بینیم چه گناهکارانی که ازادانه دست به انجام هر عملی زدند.حق دیگران را پایمال می کردند.ازادی را از دیگران می گرفتند.تفکیر انها نیز به گونه ای بود که انگار کار صحیح را انجام دادندوافتخار می کردند که در مقابل این مثلا گناهکاران ایستادگی کرده اند.یک مثال ساده.در زمانهای قدیم خواننده گی کار پستی محسوب می شدوخیلی ها به همین دلیل از علاقه شان چشم پوشیدند.الان همین حرفه یک هنر محسوب می شود که خیلی از انسانها به سمتش گرایش دارند.چه اتفاقی افتاد؟.اگر خواننده گی و حتی شنیدن موزیک کار پستی بود پس ما الان همه پستیم و اگر واقعا یک هنر بود پس چرا خیلی از استعدادها در گذشته از ان محروم شدند
هنوز هم در جوامع سوم مردها وزنها متفاوت از هم تلقی می شوند.هنوز هم در فرهنگ جوامع سوم این افکار وجود دارد.اینکه دخترها وپسرها بایدهاونبایدهایی دارند.یعنی اینچنین استنباط می کنندکه رفتارهای دخترانه متفاوت با رفتارهای پسرانه است.حال با یک نگاه عمیق به گذشته درمی یابیم که این بایدهاونبایدهاساخته دست انسان است واصلاارزشی ندارند.به عنوان مثال در زمانهای گذشته مردنمونه، مردی بود باسبیلهای کلفت وقلدر.حال اگرمردی دوست نداشت اینگونه باشددر چشم دیگران انسانی ترسو ودخترانه به شمار می امدکه پشیزی نمی ارزید.زن نمونه ،کسی بود که حرف نزند.حرفهای شوهرش را گوش کندومدام سرکوفت بخورد.اگرزنی میخواست ابراز عقیده کند زنی هرزه وپست به شمار می امد.در حال حاضر در بعضی از جوامع سوم ازادی بیشتر شده است و مردها وزنها شباهت بیشتری به هم پیدا کرده اند.مثلا زن هم حق دارد درس بخواند.اظهار عقیده کندودر جامعه خود را نشان دهدومرد هم حق داردانسان لطیف و پراحساسی باشدواز خشونت فاصله بگیرد.
درست است که ازادی برای انسانها بیشتر شده اما هنوز که هنوزه انسانها دارای افکاروعقایدی هستند که از پیشرفت انها جلوگیری می کند.هنوز خودرادرچهارچوب محدودیتها حبس کرده اند.حتما در موردگالیله دانشمند ایتالیایی چیزهایی شنیده اید.اینکه پس ازسالها تحقیق ومرارت به این نتیجه رسید که زمین دور خورشید می گردد اما بعد به دلیل اینکه می خواستند حکم اعدامش را صادر کنند.سوگند خورد که گفته اش کذب بوده وزمین ساکن است.حال فکر می کنيد اگر دانشمندی از جوامع سوم چیزی را کشف کند در دید اجتماع کافر تلقی نمی شود.حقیر شمرده نمی شود واز جامعه طرد نمی گردد.اگر کارگردانی فیلمی بسازدکه دران عقایدخودرا به تصویر بکشدواین عقاید مخالف فرهنگ ان جامعه باشد دشنام نخواهد شنید؟.
سالهای سال اینهمه گفتیم مرگ بر امریکاچه شد.دولت امریکا از هم پاشید؟یااینکه از جوامع ماترسید؟ویامردم امریکا زندگی مرفه وازادشان را ازدست دادند؟حال به خودمان نگاه کنیم. ما در این سالها چه شدیم باید خدارا شکر کنیم اگربه عقب برنگشته باشیم.بحث من یک بحث سیاسی نیست.دوست ندارم به ان بپردازم.بحث من مسایل اجتماعی است.ان چیزی که به باورهای مردمی بازمی گردد.
چه خوب میشد اگر از این محدودیتها دل می کندیم.محدودیتهای که برای مردهاوزنهاوخصوصازنها وضع شده است.انهم به دلیل اینکه در گذشته مردسالاری بر جوامع حاکم بود.چیزی که من ازان متنفرم.
کاش تکانی به خود می دادیم وبه جای اینکه اینکه خودرا ازهمه چیز محروم کنیم به دنبال خوشبختی خود بودیم.همیشه نونهالانی را می بینم که مثل بچه گی خودمان با دلی شاد وپرامیدبه زمین وهوا می پرند وبازی می کنند.طفل معصومهایی که از دنیا بی خبرندونمی دانندوقتی که بزرگ می شوند برسردوراهی خواهندماند.اینکه خوشبخت زندگی کنند یا اینکه به بایدونبایدهایی گردن نهندکه سالهای سال اجتماع به انها تحمیل کرده و ديگر شايد جزئي از وجودشان شده باشدو خودشان نیز باید انرا به دیگران انتقال دهند.
من مطمئن هستم که مردم روزی به دنبال ازادی خود خواهندرفت وخوشبختی را برای خود به ارمغان خواهند اوردوانزمان است که درمی یابند چه نسل هایی که در گذشته تلف نشدند...
امروز می خوام برم تو خط نقد.نقد سریالی که در نوجوانی عاشقش بودم.سریالی که در حال حاضر نیز چهارشنبه ها ساعت نه از شبکه دو پخش می شودومن نه به اندازه گذشته اما هنوز انرا دوست دارم و به تماشایش می نشینم.سریال معلم که فرانسوی است وحتما اکثر شما با ان اشنایی دارید.سریالی که از سال 1993 تا سال 2004 در چهل و پنج قسمت ساخته شده و بازیگر اصلی ان نیز جرارد کلین بازیگر مطرح تلویزیون فرانسه است.
سریال معلم احساسات پاک کودکانه را به تصویر می کشد.کودکانی را نشان میدهد که هر چند برای خود مشکلات مسایل وافکاری دارند اما هنوز در عالم شیرین بچه گی به سر میبرند.بچه هایی که کم کم وارد نوجوانی می شوندواینجاست که نیازمند به کسی هستندتاانها رابا زندگی واقعی دنیای بزرگترهاو خوبی و بدی اشنا کند.بچه هایی که کم کم باید بفهمندزندگی همیشه مطابق میل انسان نیست.باید بفهمند با خیلی از چیزها باید ساخت و مهمتر از همه باید انسان درستی بود.
سریال به بزرگترها هم می پردازدو نشان می دهدکه بزرگترها هر چند باتجربه ترو پخته تر از بچه ها هستند اما انها گاهی به درستی نمیدانند که باید چه بکنند.چه تصمیم هایی بگیرندوحتی چطوربا کودکان خود برخورد کنند.خیلی از انها درگذشته مرتکب اشتباهاتی شده اندو اکنون قصد جبران دارندو می خواهند رنگ تازه تری به زندگی خود اطرافیانشان ببخشند اما نمی دانند چطوروچگونه واصلا چه باید بکنند.به نظر من این بخش از سریال اینرا نشان دهد که بشر کامل نیست و در لحظه لحظه رندگیش تردید می کند.ما در این سریال می فهمیم که انسانها گاهی سر دوراهی گیر می کنند چون با تصمیم گرفتن برای انجام کاری باعث میشود چیز دیگری را از دست بدهند.پس چه تصمیمی باید بگیرند؟
در این سریال ما شاهد معلمی سیار به نام ویکتور نوواک هستیم.مرد میانسالی که سالها قاضی بوده و به جوانان خدمتهای بزرگی کرده است واکنون نیز یک معلم سیار است.مردی که هر چندروز را در یک شهر ویک مدرسه می گذراند.وظایفش را انجام داده سپس سوار موتورش میشود انجا را ترک می کنداما در همین چند روزی که در یک شهر ومدرسه است سعی میکند به بچه ها راه زندگی را بیاموزد.انها را اماده می کند تا کم کم وارد عالم نوجوانی بشوندومهمتر از همه سعی میکند مسایل خانوادگیشان را نیز حل وفصل کندواین در صورتی است که هیچ گونه ادعایی هم ندارد.انگار که وظایفش را انجام داده است.او در یک مکان فقط چند روز می ماند.اما در همین چند روز تحولاتی را در انسانها به وجود می اورد.انسانها به خوبی میدانند که دوستی و محبت در کانون گرم خانواده وهمچنین دوستان چقدر شیرین و ارامش بخش است اما نمی دانند چگونه انرا به وجود اورند.
من در دوران راهنمایی و دبیرستان چیزهای زیادی از این سریال اموختم.چیزهایی که در شخصیتم اثر مثبت گذاشت.خوب به یاد دارم گهگاه که ایام عید ایران ویژه برنامه ها وفیلمهای ایرانی بی محتوا یا فیلمهای خارجی جن وپری برای نوجوانان پخش می کرد من ناراضی بودم با خود می گفتم کاش قسمتی از سریال معلم پخش می شد.هر چند مفاهیم این سریال بیشتر برای نوجوانان موثر واموزنده است اما متاسفانه برخی از بزرگترها نیز از درک ان عاجزند.این سریال در کنار ظاهر خسته کننده وبی حادثه اش دید عمیقی به زندگی البته برای نوجوانان دارد.برای بزرگترها بعضی از جنبه های سریال سطحی است.
من یک منتقد هنری نیستم واین نقد صرفا نظر بنده بود.
یادش بخیر.در دوران نوجوانی دوست داشتم ویکتور نوواک باشم.اما سالهاست به این نتیجه رسیدم خوبه ادم الگوهایی داشته باشه ولی خوب نیست بخواد کسی غیر از خودش باشه.
.|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|