|
از لابه لای دل
خودم اینجا دلم انجا
| ||
|
بعضی ها با ادمها می جنگند بعضی ها با جهل می جنگند بعضی ها با پیشرفت می جنگند بعضی ها با کفر می جنگند بعضی ها با ادیان می جنگند بعضی ها برای یک لقمه نان می جنگند بعضی ها با دوستان می جنگند بعضی ها با دشمنان می جنگند بعضی ها با خود می جنگند و............................... و من با کل دنیا می جنگم همه ما انسانها در طول زندگیمان می جنگیم هر کسی برای رسیدن به ارمانهایش مجبور است با نقطه مفابلش بجنگد.گاهی این جنگ فقط در یک سکوت خلاصه می شود و گاهی شکل هیاهو به خود می گیرد ارمانهای انسان هر چه بزرگتر باشند جنگ بزرگتری را می طلبند.گاه انسان سکوت میکند اما صلح نمی کند وقتی انسان خود را در شرایطی ببیند که تلقین های دنیا کمترین تاثیر را در او داشته در صورتی که دیگران به سرعت در حال تغییر و تحولند و ببینی که تو هنوز تا حد زیادی خودت هستی و انها مدام با دنیا کنار می ایند و تغییراتش را هر انچه که بهشان تلقین شد می پذیرند احساس رضایت و سرور وجودت را فرا می گیرد چه زیبا و در حین حال چه طاقت فرساست که تو بتوانی هم خودت باشی و هم پا به پای دیگران در این دنیایی که لحظه به لحظه سعی می کند تو را با خود عجین کند گلیم خود را از اب بیرون بکشی شما با چه چیزی می جنگید؟؟؟ [ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 15:1 ] [ حامد شوهاني ]
سلام به وبلاگم.سلام به همه دوستانم.سلام به همگی.مدتها بود به وبلاگ سر نزده بودم...
شدیدا دلتنگش بودم.دلتنگ خودش و همه خاطراتش.دلتنگ همه روزهای تنهایی و با هم بودنش. دوباره بازگشتم.بوی اش به مشامم رسید. چه کنم که هر چه فراموشم شود خاطرات را نمی توانم از یاد ببرم.شاید همین خصوصیت من باشد که به من اجازه نمی دهد وبلاگم را مانند خیلی ها حذف کنم چرا که دلتنگش می شوم و انگاه دیگر پشیمانی سودی ندارد. صد وبلاگ دیگر نیز بزنم قید این یکی را نمی زنم.هیچ چیزی جای دیگری را نمی گیرد. به زودی به روز خواهم کرد... [ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 21:18 ] [ حامد شوهاني ]
وقتی از دیگران می پرسی خوشبخت هستند یا نه انهایی که فکر می کنند خوشبختند اینگونه جواب می دهند.
یکی می گوید خوشبختم چون خانواده خوبی دارم که همیشه در کنارم هستند. دیگری می گوید خوشبختم چون بهترین همسر دنیا را دارم. نفر بعد می گوید خوشبختم چون پولدارم و خدا رو شکر کم و کسری ندارم. یکی دیگر می گوید خوشبختم چون کار خوبی دارم و این همان چیزی است که از دیرباز دز ارزویش بودم. ان یکی می گوید خوشبختم چون تقریبا در طول عمرم به اکثر چیزهایی که خواستم دست پیدا کرده ام. یکی هم می گوید خوشبختم چون خدا را دارم و همیشه سعی کردم بنده خوبی باشم. کسی هم می گوید خوشبختم چون فرزندانی دارم که صحیح و سالمند و هیچگاه ناامیدم نکردند. بنده دیگری هم می گوید همین که خود و خانواده ام سالم هستیم خوشبختیم و خدا را شکر می کنیم. و و و و و ... اما وقتی ازشان می پرسی خوب ایا احساس خوشبختی می کنید یا نه اکثرشا من و منی می کنند در نهایت یا می گویند نه و یا می گویند نمی دانم.
گویا احساس خوشبختی کردن به مراتب مشکل تر از خوشبخت بودن است.
[ یکشنبه یکم خرداد 1390 ] [ 19:32 ] [ حامد شوهاني ]
اسمان را می بینی که چقدر روشن و زیباست؟انقدر زیباست که دل رو باز می کند.اما...اما گویا دل تو بارانی است و انگار به این سادگی ها سبک نمی شود.
اینقدر تظاهر نکن.همه می دانند دلت غمگین است و چه بیهوده هم غمگین است.چشمهایت به تنهایی شهادت می دهند حتی اگر لبهایت از اسمان رویایی ای بگویند که دلت هیچ جوره لمسش نمی کند.
[ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ] [ 6:50 ] [ حامد شوهاني ]
ما انسان ها در طول عمرمان فیلم های زیادی دیده ایم.خود را سرگرم کردیم و بعد به طور کلی فراموششان کرده ایم. اما چند بار اتفاق افتاده که فیلمی را عمیق ببینیم.چند بار پیش امده که یک فیلم کمدی را فقط برای خنده نبینیم.یک فیلم حادثه ای را فقط به خاطره منهدم شدن چند ماشین نبینیم یک فیلم داراماتیک را فقط به خاطر اینکه ساعتی را گریه کنیم و به گونه ای خودمان را تخلیه کنیم نبینیم؟ همیشه سعی کرده ام بیشتر فیلمها را عمیق بینیم و نمی گویم که به راستی معنای همه فیلمها رو فهمیده ام.چون اینگونه نبوده است.اما فیلمهایی که با مفهومشان زندگی کرده ام را هیچگاه از یاد نمی برم در سالیان دور سعی می کردند در داستانها و فیلمها از خیر و شر حرف بزنند.به اینگونه که خیر و شر را به طور مستقیم رو در روی هم قرار می دادند.نبردی بین انها به وجود می امد و در نهایت نیز خیر پیروز می شد.نمونه بارزش سری داستانها و فیلمهای زورو بود.با گذشت زمان و رشد فکری بشر این سوژه و به تصویر کشیدن خیر و شر بدین منوال جنبه بسیار سطحی و بچگانه به خود گرفت.البته هنوز هم فیلمهایی هستند که از این تفکیر پیروی می کنند.مانند اکثر فیلمهای که سلوستر استالونه,استیون سگال,جکی جان و غیره به ایفای نقش می پردازند و از این فیلمها نیز معمولا به عنوان فیلمهای سطحی و با تفکیر محدود نام می برند. در حال حاضر بعضی از دیدگاه ها معتقدند خیر و شر انقدرها جدا از یکدیگر نیستند و در بسیاری از موارد خیر و شر با هم امیخته شده و شخصیت ادمی را شکل داده است. بسیاری از فیلمها بدون قرار دادن دو عامل خیر و شر در رو در روی هم فقط قصد دارند پستیها رو به تصویر بکشند و اینگونه بنمایند که دنیا پر از پستی است و با اینگونه فیلمهای نوین به صورت غیر مستقیم نشان می دهند که برخلاف ان سوژه قدیمی این شر است که معمولا خیر را سرکوب می کند و پیروز میدان است.اینگونه فیلمهای واقع گرایانه قصد دارند تا دنیای واقعی را زیر ذره بین قرار دهند و دلشان را بیخودی به خوشی ها بند نکنند. اما بعضی از فیلمها نه از خیر می گویند و نه از شر.از درون ادمی می گویند.از مسایلی که نه تنها انسانها انرا از دیگران مخفی می کنند بلکه خودشان نیز نمی توانند تحملش کنند. و مورد بحث من یکی از همین نوع فیلمهاست.فیلم کودک با بازی بروس ویلیس و امیلی مورتیمر.فیلمی که به همه ما انسانها مربوط می شود.همه ما انسانهایی که معمولا جرات نداریم به این قضیه اعتراف کنیم. این فیلم یک کمدی روانشناختی است و روایت مردیست به نام راس دارتیز.مردی که چند روزی بیشتر به چهل سالگیش نمانده.مردی که نسبتا پولدار است اما خوشبخت نیست و خود را بازنده زندگی می داند.این شخص یک نفر است اما نماد همه ما انسانهاست. تمامی ما مشکلات مشابهی داریم که تنها در قلب خودمان جای دارد.هر انسان برای خود یکسری مشکلات درونی دارد.مشکلات درونی بیخودی به وجود نمی ایند.تمام اینها روزی مشکلات بیرونی بوده اند.مشکلاتی که در یک دوره زمانی همراه انسان بوده اند.با گذشت زمان و عبور از یک مقطع سنی این مشکلات حل شده اما تبدیل به مشکلات درونی می شوند و در قلب ادمی می نشینند. همه انسانها مشکلات درونیشان را پنهان می کنند که البته این بد نیست اما مشکل از انزمان شروع می شود که انسان سعی می کند خود را خلاص کند و اکثر انسانها این راه را اشتباه می روند.اکثر انسانها برای رهایی از مشکلات درونی گذشته خود را به طرق مختلف فراموش می کنند اما با گذشت زمان به جای می رسند که دیگر به خاطر نمی اورند این دل چطور اینقدر سنگین شده است اما باز هم سبک نمی شود.
فیلم در تمام مدت با همان صحنه های طنز و شیرین و تخیلی که راستی <همان راس کوچولو> خلق می کند مدام می خواهد به مخاطب بفهماند که از یاد بردن راه حل مناسبی نیست.باید مشکل را حل نمود نه اینکه فراموش کرد.در طول فیلم <راستی> راس را تحریک می کرد که به گذشته برگردد و ببینید که اشکال کار از کجاست.به راستی شاید <راستی> انقدرها هم نفرت انگیز و خجالت اور نبوده است.
انزمان که راس متقاعد شد در سفری به گذشته های دور <راستی> را همراهی کند.خیلی از واقعیتها را به چشم دید.واقعیتهای که اینبار نه از دید یک انسان هشت ساله بلکه از دید مردی چهل ساله سنجیده می شدند. و انزمانی که راس <راستی> را در اغوش گرفت یعنی اینکه اینبار واقعیتها را درست دید و احساس علاقه شدیدی نسبت به <راستی> هشت ساله پیدا کرد.<راستی> ای که سالهای سال از ذهنش ییرون رفته بود و یاد اوریش مدام ازارش می داد. انگاه که راس مشکلش را حل کرد باز هم به زندگی روزمره اش باز گشت.اما اینبار به خاطر اینکه ارزوها و رویاهای دیرینه اش را تحقق بخشد. امیدوارم کسانی که این فیلم را می بینند شخصیت <راستی> را فقط مفرح و سرگرم کننده و خنده دار نبینند.گاه پشت طنز و بازی حقیقتی سرنوشت ساز نهفته است.حقیقتی که شاید یک عمر از ان غافل بودیم. فیلم را طوری نقد کردم که داستان انقدر ها لو نرود و برای کسانی که هنوز ندیده اند و مایلند ببینند بی مزه نشود.
[ دوشنبه نوزدهم مهر 1389 ] [ 0:50 ] [ حامد شوهاني ]
مدتی پیش با یکی از دوستان گرم صحبت بودیم.او بحث را به اینجا رساند که ملت ها و کشورهای دیگر همیشه سعی داشتند امتیازها و نکات مثبت ما را از ان خود کنند و خیلی از امتیازاتی که در حال حاضر در اختیار انهاست نوعی دزدی محسوب می شود در این میان مثال هایی هم اورد.من حرفی نزدم و با دقت به حرفهایش گوش دادم.بعد از اینکه صحبتش تمام شد من لب گشودم و گفتم این حرفهایی که می زنی درست است اما... اما بعدش جمله ای گفتم که گویا به هیچ عنوان تحمل شنیدنش را نداشت.گفتم که تا به حال فکر کرده ای که ما چه چیزهای را به نام خودمان ثبت کردیم در صورتی که در اصل از ان خودمان نبوده است. اینرا که گفتم به غیرت ایرانی اش برخورد.چنان عصبی شد که فورا گفت بحث را عوض کنیم.من به او گفتم چطور وقتی تو حرف می زدی و ابراز عقیده می کردی من با حوصله تمام به حرفهایت گوش سپردم اما من که حرفی می زنم باید فورا بحث را عوض کنم. با حرفهایش به من فهماند که مثلا او وطن پرست است و با وطن فروشی میانه ای ندارد.خلاصه من بحث با چنین انسانی را بی فایده دیدم و همانجا بحث تمام شد. حال سوال اینست.به راستی معنی میهن پرستی چیست.ایا به این معناست که اشتباهات خود را کتمان کنیم.به خودمان بقبولانیم که ما برترین موجودات زمین ایم و دیگران دزد و همه کاره هستند و ارزشی ندارندمن یک ایرانی هستم ولی بیشتر از اینکه خود را ایرانی بدانم خود را زمینی قلمداد می کنم .من یک انسانم و در کره زمین زندگی می کنم وهر کسی که نامش انسان است برای من عزیز است ولو اینکه زبانش را ندانم یا اینکه فرهنگش از زمین تا اسمان متفاوت باشد یا اینکه ایین و اعتقاداتش با من نسازد اما همین که انسان است قلب دارد.احساس دارد از دروغ و کذب و غرور بیزار است برای من کافی است. این که یک ایرانی برای مملکتش افتخار بیافریند قابل ستایش است و همه ما به او افتخار می کنیم.همانطور که خیلی ها برای ما افتخار افرین شدند.ولی تا زمانی که بیاییم اشکالات اروپاییها یا امریکاییها یا زرد پوستان و غیره رو زیر ذره بین قرار دهیم و خودمان را نژاد برتر بدانیم در صورتی که خودمان انواع ضعف های فرهنگی و اجتماعی و غیره داریم اما حاضر به درک حقیقت نیستیم و همه را کتمان می کنیم سرانجامی جز سقوط برای ما نخواهد داشت.و این درست چیزی است که سالهاست در ان غوطه ور هستیم.اگر عده ای چرندیات را وارد مغزهای ما می کنند این ما هستیم که باید از این مزخرفات دوری جوییم. گاه به چشم دیدم تا فیلم یا سریالی ان سر دنیا ساخته می شد که به عنوان مثال یک ایرانی را مجرم تشان می دهند به غیرت مان برمی خورد.این بدین معناست که ما ضعف فرهنگی داریم.زیرا این طبیعی است که در همه جای دنیا خوب و بد پیدا می شود و اگر کسی منفی بود به این معنا نیست که همه ان ملت مشکل دارند. کی ان زمان می رسد که ما خودمان را نه در حرف بلکه در عمل انسان ببینیم و از غرور و تکبر و این به ظاهر میهن پرستی دوری جوییم. [ چهارشنبه دهم شهریور 1389 ] [ 22:1 ] [ حامد شوهاني ]
خیلی از ادمها همیشه اینو می گن که در دنیا موانعی هست که نمیگزارن ما به چیزهایی که می خواییم برسیم.اما تا اینجای کار هنوز خوبه.مشکل از جایی شروع میشه که گاهی انسان در پیچ و تاب های زندگی به مرحله ای می رسه که مدام به خودش می گه من از این دنیا چی می خوام؟؟؟؟؟
[ یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 ] [ 23:5 ] [ حامد شوهاني ]
اینجانب سالهاست که سریالهای ایرانی نمیبینم و از این بابت نیز بسیار خوشحالم.وقتی یاد سالهای نوجوانی می افتم.سالهایی که گهگاه به تماشای سریالهای ایرانی می نشستم خوب به خاطر دارم که سریالهای ایرانی چقدر برایم ازاردهنده بودند.اثار ایرانی جدا از فیلمنامه ضعیف و بی محتوا.کارگردانی ضعیف. بازیهای افتضاح وکشدار کردن بیش ازحد سریال معمولا حکومت ایران در سریالهایشان سیاست خودشان را دنبال می کنند و فرهنگ مورد نظرشان را در سریالها وحتی فیلمهایشان به تصویر می کشند و قصدشان اینست که این فرهنگ را به وسیله رسانه های تصویری در بین مردم ایران رواج دهند واین سیاست نیز حال مرا به هم می زند. کلا من سریالها و فیلم های بعد انقلاب را قبول ندارم.بعد از انقلاب سینمای ما سقوط کرد.یکی از لازمه های اینکه سینمای هر کشوری پیشرفت کند اینست که سینما ازادی کامل داشته باشد و هر کارگردانی بتواند ازادانه فیلم مورد علاقه خودش را بسازد.اما در ایران هر کارگردانی موظف است در ساخت اثر خود ان فرهنگ خاص را که در بالا ذکرشد رواج دهد.در صورتی که هر کارگردان شخصیتی دارد و باید به وی اجازه داد عقاید وافکارش را هر چه که باشد به تصویر بکشد. در سینمای بعد از انقلاب ما اثار موفقی دازیم که من مطمئنم اگر دست اندرکاران ان اثار ازادی بیشتری داشتند می توانستند ان کارها را بسیار موفق تر و دلنشینتر ارائه دهند.من به خوبی اطمینان دارم که درصد بسیار زیادی از هنرپیشه های ایرانی از نقشهایی که می گیرند راضی نیستند هرچند که بنا به دلایل مصلحتی هیچگاه این نکته را برزبان نیاورند.درتلویزیون و سینمای ما بازیگر مجبوراست در نقشهایی بازی کند که ان نقشها متفاوت با افکار.اندیشه ها و ارمانهای او هستند. در فیلمها و سریالهای بازی می کنند که اصلا پیام و اهداف ان اثار را قبول ندارند.بعضی از مردم ایران فرهنگ سریالهای ایرانی را قبول کرده و با خودشان عجین کرده اند اما خوشبختانه اکثر مردم حقیقت را درک می کنند و از فرهنگی که سینما و مخصوصا تلویزیون ایران رواج می دهد بیزار هستند. من یک منتقد و یا یک انسان سیاسی نیستم بلکه یکی از انسانهایی هستم که به هنر سینما به شدت علاقه دارد و دیدگاه خود را در مورد سینمای کشورش بیان می کند.هنوز اعتقاد دارم تا زمانی که کارگردان ها مجبور باشند با محدودیت تمام اثارشان را ارائه دهند و بازیگران نیز مجبور باشند در نقشهایی بازی کنند که در فلبشان هیچ جوره به ان نقش ها ایمان ندارند سینما و تلویزیون با سرعت هر چه تمام تر در دره سقوط می کند . [ پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 ] [ 1:19 ] [ حامد شوهاني ]
امروز دقیقا ۲۵ سال از روزی که من چشمامو به این دنیا باز کردم می گذره.من اون روز رو اصلا یادم نمیاد.ولی مهم اینه که می دونم منم مثل هر انسان دیگه ای در دنیا چه دوست داشته باشم و چه نداشته باشم به این دنیا پا گذاشتم که با یکسری مشکلات رو به رو بشم.باهاشون دست و پنجه نرم کنم.یا شکستشون بدم و یا اونا منو قورت بدن و در نهایت هم با این دنیا وداع کنم.۲۵ سالش که چه خوب چه بد گذشت تا ببینیم بقیه اش چی می شه.
[ پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 ] [ 17:37 ] [ حامد شوهاني ]
امروز وبلاگم 2 ساله شد. <در جاده های زندگی> تولدت مبارک [ چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 ] [ 16:53 ] [ حامد شوهاني ]
سلام دوست من.باز دی ماه امد.همان ماهی که تو در ان متولد شدی. این همه حرف زدم که بگویم ما دیگر ان دو کودک 11 ساله روزهای اشنایی نیستیم.تو امروز 25 ساله می شوی و سالهاست که از اشناییمان می گذرد.کلی تجربه از هم داریم.هر کدام زندگی مختص خودمان را داریم.اما با این حال هنوز دوستیم.برایت ارزوی موفقیت می کنم. [ سه شنبه هشتم دی 1388 ] [ 12:35 ] [ حامد شوهاني ]
ما ادما محدودیت زیاد داریم.محدودیتهای سیاسی.اجتماعی.اقتصادی.خانوادگی.فرهنگی و غیره که گاهی خیلی دست و پا گیر میشن و در واقع اسیرشون هستیم که تا اینجاش عادیه اما مشکل از جایی شروع میشه که انسان اسیر خودش بشه.اسیر رویاهاش و مسائل پوچی که تا به خودش بیاد میبینه تمام وجودش شدن و نمی تونه ازشون خلاص بشه.حتی ممکنه اونقدر عمیق بشه که تباهش کنه.اینو می خوام بگم اسیر هر چیزی که هستید مثل عشق که رو زبون جووناست یا چیزای دیگه مهم نیست.اما اما... هیچگاه اسیر خودتون نشید که اسیرش شدن با پشیمونی زیادی همراهه. ![]() [ سه شنبه سوم آذر 1388 ] [ 22:10 ] [ حامد شوهاني ]
عشق معنای عظیمی دارد.هر کس عشق را به شیوه خود تعریف می کند و البته اکثر ادمها معتقدند والاترین عشق عشق خدایی است که البته من مخالف نیستم اما بیاییم گسترده تر راجع به عشق صحبت کنیم.بسیاری از انسانها لذت های زود گذر راعشق می دانند.با هم بودن.با هم خندیدن.حرفهای پراحساس و عاشقانه زدن.در اغوش هم افتادن و بیان این جمله کلیشه ای که حاضرم برایت بمیرم والبته در تمامی موارد شعاری بیش نیست زیرا ادمی خودش را خیلی دوست دارد.پشت این لذت های زود گذر و فریبنده اما چیز دیگریست.انزمان که ادمی مجبور می شود از خود مایه بگذارد همه چیز وارونه می شود.خندیدن جایش را به گریه می دهد.حرفهای عاشقانه به سردی می گرایند وجمله حاضرم برایت بمیرم به افسانه ها می پیوندد.اینجاست که به این نتیجه می رسند که میتوان دوست داشت اما نمی توان عاشق شد.زیرا انسان خود را بسیار دوست دارد.
در بین اعضای یک خانواده ممکن است کسی نخندد ممکن است خبری از جملات پر سوز واه نباشد وشاید پدر و مادر از فرزندانشان زیاد راضی نباشند و یا فرزندان از والدین ناراضی باشند وحتی ممکن است سالها قهر باشند اما... اما عاشقانه برای هم می میرند حتی اگران جمله کلیشه ای را هیچگاه بر زبان نیاورند.اینجاست که می توان فهمید خانواده ها عاشقند.وعشقشان عشقیست از جنس عشق خدایی. [ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ] [ 20:7 ] [ حامد شوهاني ]
امشب طبق معمول دلم گرفته است.طبق معمول اه می کشم و باز طبق معمول غرق در خاطرات شیرین کودکی هایم می شوم.خاطرات رویای ای که به قیمت جان برایم باارزش هستند.شاید بشود گفت بازگشت به کودکی یکی از بزرگترین ارزوهایم باشد.گاه با شیرینی این خاطرات خودم را از فکرهای پلید دیگر رها می کنم.وگاه به یاد نوجوانیهایم می افتم.زمانی که فرصت های زیادی را از دست دادم و البته مهم ترین دلیلش سهل انگاری خودم بود.فرصت های که با از دست رفتنشان هیچ کس ضرر نکرد جز خودم.این مطلب را ننوشتم که خودم را بازخواست کنم.من در حال حاضر مشکلی ندارم.نوشتم که بگویم وقتی به چیزی نرسیدی اول از همه تقصیر خودت است و بعد اینکه من بسیار پایبند به گذشته هایم هستم.پایبند به ایامی که دیگر بازنمی گردند...
![]() [ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ] [ 22:34 ] [ حامد شوهاني ]
نمی دونم چرا بعضی از ادمهایی که اینقدر ادعای روشنفکر بودن دارند اینقدر تو کار دیگران دخالت می کنند؟؟؟؟؟
[ یکشنبه دهم خرداد 1388 ] [ 22:3 ] [ حامد شوهاني ]
دل و اسمان نقطه مشترکی دارند.هر دو می گیرند.
[ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ] [ 17:21 ] [ حامد شوهاني ]
باز یکسال گذشت.بهار امد.وقتی بهار میاد من همیشه با خودم کلنجار می رم.چون می دونم تو همین روزهای بهاریه که من یکسال بزرگتر میشم. روزها رو اروم اروم میشمرم تا برسم به امروز...به نوزدهم فروردین.یعنی روز تولد من پارسال بیست و سه ساله شدمو اکنون ظرف یک چشم به هم زدن بیست و چهار. عمر مثل برق و باد می گذردو من همچنان حیران و متحیر.هنوز باورم نمیشه کسی که در 19/1/1364 به دنیا اومده حالا شده یه مرد جوان.یه بیست و چهار ساله. چیزی رو که نمیشه متوقف کرد گذر زمانه.تنها راهش اینه که با این واقعیت کنار بیای و قبولش کنی. فقط در این حالته که می تونی تو زندگیت موفق باشی [ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ] [ 12:8 ] [ حامد شوهاني ]
یه سوال چطوری میشه طلسم بی حوصلگی را شکست؟ [ جمعه هفتم فروردین 1388 ] [ 20:15 ] [ حامد شوهاني ]
پارسال در چنین روزی وبلاگم را راه انداختم.ظرف یک چشم به هم زدن
وبلاگم یک ساله شد.در طی این یک ساله تمام سعی ام بر این بود که مطالب مفیدی توی وبلاگ بزارم.در این مدت دوستان واقعا خوبی پیدا کردم.دوستانی که وبلاگم را تنها نگذاشتند.نوشته های مرا خواندند و با نظراتشان من را در افکارشان شریک کردند. از تمام این عزیزان کمال تشکر را دارم.
چیزی هم به عید نوروز نمانده.پیشایش این عید را به تمام ایرانیان عزیز مخصوصا دوستان گلم تبریک عرض می کنم.ارزوی بهترین ها رو برای شمادارم. خوش به حالتون که ایران هستید.امیدوارم این عید به همه خوش بگذرد. [ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ] [ 11:24 ] [ حامد شوهاني ]
اینو قبلا تو یه کتاب خوندم که متاسفانه یادم نمیاد اسم کتاب چی بود.ولی هر چی که هست مهم اینه که معنی قشنگی داره.
بعضی ها می بینند و نمی فهمند .
[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ] [ 21:5 ] [ حامد شوهاني ]
دنیا پر از بدیه.پر از ظلم.پر از کذب و ریا.پر از کثافت کاری و پر از ... چیزی که جالبه اینه که چرا اینهمه بدی از طرف بشره.بشری که خودش اونقدر ضعیفه که با کوچکترین ازاری فریادش به هوا بلند میشه.بشری که مثل یک مورچه به راحتی زیر دست و پا له می شه و با کوچکترین حرکتی میمیره... به نظر شما این بشر اگر فنا ناپذیر بود اونوقت چکار می کرد؟ [ پنجشنبه یکم اسفند 1387 ] [ 19:17 ] [ حامد شوهاني ]
هر کسی خوشبختی رو یه جوری تعریف می کنه.بعضی ها خوشبختی رو در پول
می ببنند.بعضی درعشق می بینند.بعضی ها در علم.بعضی ها در تفاهم و غیره وغیره. من هم قبلا خوشبختی رو به شیوه خودم معنی می کردم.اما الان معتقدم خوشبختی یعنی رضایت از زندگی.یعنی ارامش .هر انسانی یه جوری از زندگیش راضیه واون جوری به ارامش میرسه پس به همون شکل هم خوشبخته.چیزی که واسه یکی خوشبختیه دلیل نمیشه واسه دیگری هم خوشبختی باشه. پس نباید خوشبختی رو به زور به دیگران تحمیل کرد.این ما هستیم که باید راه خوشبختی مونو بشناسیم و بعد در جاده هاش گام برداریم.
[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ] [ 21:10 ] [ حامد شوهاني ]
روزی که نتونستی از ته دلت بخندی به جای اینکه زورکی لبخند رو کنج
لبات بنشونی سعی کن از ته دلت گریه کنی.
[ شنبه دوازدهم بهمن 1387 ] [ 19:24 ] [ حامد شوهاني ]
هر انسان یک بار فرصت زیستن دارد.خوشبحال انکه در
همین یکبار بتواند از اشتباهات خویش درس عبرت بگیرد و در صدد جبران براید. [ پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ] [ 19:7 ] [ حامد شوهاني ]
دنیا مشکلات زیاد داره.در طول عمرت باید تماما سعی کنی از اینهمه مشکلات و چاله ها خودتو بکشی بیرون.این قاعده واسه همه ادمها هست.چون شکم سیرترین ادم دنیا باز هم می ناله.ممکنه از درد شکم سیری بناله و ممکنه هم در راه ارزوهاش بناله.در هر حال هیچ مشکلی هم که نداشته باشی همون بی مشکلی میشه مشکلت. تمام تلاشهای تو زندگی به نوعی سرگرمی ما نیز محسوب میشن.حتی کار هم نوعی سرگرمیه.سرگرمیهایی که روز رو به شب می رسونه.هفته رو به ماه و ماه رو به سال و ... همین سرگرمی های زندگی به دید ما از جدی هم جدی تر می شن به طوری که اونقدر توشون غرق می شیم که فراموش می کنیم اینها چیزی جز سرگرمی نیستند. مشکلات هم از سرگرمیهای انسان است که در راه حل کردنشون عمرمون رو به پایان می رسونیم. گاهی با خودم فکر می کنم اگر ادمها بچه نمی اوردند چی میشد؟ کم کم نسل انسان منقرض می شد و دیگه کسی نبود تا مجبور بشه خودش رو سرگرم کنه.دیگه کسی نبود که ذهنش رو در گیر مسائل مختلف بکنه.دیگه هیچ بشری باقی نمی موند که به خاطر یک لقمه نان دزدی کنه و هیچ انسانی نبود که غصه عزیزانشو بخوره و هیچ انسان فرصت طلبی نبود تا به خاطر منافع شخص اش دنیا رو به خون بکشه و... ما که دنیا و سرگرمیهاشو را اینقدر خوب می شناسیم چرا به ایندگانمون رحم نمی کنیم و این اجازه رو بشون میدیم که اونها هم یک عمر به دنبال سرگرمیهای اجباری باشند.سرگرمیهایی که گاهی می تونه داغونشون کنه. [ یکشنبه پانزدهم دی 1387 ] [ 20:7 ] [ حامد شوهاني ]
گاهی اوقات قبول کردن یه چیزهایی واسه ما ادمها سخته.سخت و غیر قابل تحمل.ولی بعد هر چی بیشتر به خودت فشار بیاری.فکر کنی و ببینیش قبولش برات اسانتر میشه و برات عادی میشه. چرا ما ادمها اینطوری هستیم که در برابر هر چیزی جبهه می گیریم و بعدش وقتی فکر و ذهن و مغزمونو داغون کردیم اونوقت قبولش می کنیم. این روزا از ماهواره یه سریال ترکی می بینم .به نام لحظه وداع که به عربی دوبله شده.خیلی هم دوستش دارم.چون ادمها را نشون میده که خیلی راحت به خاطر خود خواهیها و لجبازیها و افکار پوچ زندگیشان را تباه می کنند.نا خواسته دیگران را هم بازیچه دست خودشان می کنند و بعد وقتی همه چیزشان را از دست می دهند انزمان است که تازه تصمیم می گیرند از نو و اینبار عاقلانه تر شروع کنند. این سریال جدا از جذابیتی که برای من دارد تلنگری هم برای من به شمار می اید که با دنیا لج نکنم.
[ جمعه بیست و نهم آذر 1387 ] [ 23:30 ] [ حامد شوهاني ]
این روزا خیلی گیجم.یعنی یه مدتیه که اینطوری هستم.از بچه گی رویایی بودم و در عالم خودم زندگی می کردم اما هیچ وقت گیج نبودم.حواسم به همه چیز بود و کوچکترین چیزها را زیر ذره بین داشتم. گیج بودن مشکلات زیادی رو به وجود میاره.مثلا ادم رو شدیدا بی حوصله می کنه.نسبت به همه چیز.بی حوصله گی ادم رو از خیلی کارها باز می داره و اینجوری میشه که شخص نتونه اونقدر که باید از زندگیش درست استفاده کنه.این گیجی هم فکر کنم بر میگرده به فکر کردن زیاد.واسه من که اینطوریه.از واقعیت نمیشه فرار کرد.تنها راه اینه که اونقدر واقعی بشی و واقعیت رو لمس کنی که بالاخره جزئی از خودش بشی. [ پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ] [ 18:0 ] [ حامد شوهاني ]
ديروز امروز فردا عمر مثل برق و باد می گذرد. و حال سوال اینست ما کجای زندگیمان هستیم.ایا همانجا که باید باشیم؟
[ دوشنبه چهارم آذر 1387 ] [ 3:14 ] [ حامد شوهاني ]
همیشه شنیدم که ادم اگه بخواد می تونه عوض بشه.راستش اون چیزی که من تو دنیا دیدم اینه که این کلام فقط حرفه.چیزی که شخصیت یک ادم رو می سازه جزئی از وجودشه وبه این راحتی ها عوض شدنی نیست.تعداد کسانی که دیدم تا حدودی خودشونو عوض کردند انگشت شمار بودند و کسی که کامل خودشو عوض کنه تا حالا ندیدم.به نظرم فقط رویاست.دروغ می گم؟؟؟؟؟
[ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ] [ 21:31 ] [ حامد شوهاني ]
تابه حال هر پستی گذاشتم نوشته های من بودند.اما اینبار قضیه فرق می کند.اینبار قلم خودم نیست. بالغ بر یکسال پیش.تابستان رفته بودم مشهد.انجا یک مجله خریدم تا شب را سرگرم باشم.عصر وقتی داشتم با مجله ور می رفتم اثر گذارترین داستان کوتاهی را که در طول عمرم دیده بودم خواندم.اشک در چشمانم حلقه زده بود. فقط به خاطر همین داستان مجله را تا اکنون نگه داشته ام.حیفم امد داستانی که اینقدر تکانم داد در وبلاگم قرار نگیرد.امشب با تایپ این داستان باز دلم شدیدا گرفت و اشکهایم سرازیر شدند.اما باید میگذاشتمش تو وبم.
عمه خانم دیوان حافظ را در دست گرفته ام.دوباره فاتحه و حافظ و شاخه نبات.دوباره تفعل و غزل و احساس.اه دوباره یاد گذشته.یاد عمه خانم.یاد او که این دیوان را به من هدیه داد در دلم زنده می شود.به روزهای گذشته بر می گردم.به زمانی که کودکی خردسال بودم و در حیاط بزرگ خانه عمه خانم با برادرهایم بازی می کردم.یادش بخیر. یادش بخیر ان بوته های یاس.ان درخت تاک پیر که سخاوتندانه میوه هایش را نثارمان می کرد. یادش بخیر ان باغچه کوچک کنار حیاط که همیشه پر بود از گلهای سرخ. یادش بخیر ان حوض کوچک وسط حیاط و ماهی های طلاییش. یادش بخیر هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم به حیاط می دویدم تا زودتر از برادر هایم گلهارا بشمارم و ببینم چند غنچه جدید متولد شده اند و چند غنچه تبدیل به گل شده اند. یادش بخیر صدای ان کفترهای چاهی که توی حیاط خانه می پیچید و دلم...دلم پر می شد از حسی عجیب.هنوز هم یاداوری ان خاطرات همان حس عجیب و دلخواه را میهمان لحظه هایم می کند. اما عمه خانم...عمه خانم عمه مادرم بود.مهربانترین و زیباترین پیرزنی که در تمام عمرم دیده ام.با چشمان ابی دریایی و گیسوان حنایی.همیشه یک روسری سفید به سر داشت که با یک سنجاق کوچک در زیر گلویش بسته شده بود و بافته های حنایی مویش از زیر ان پیدا بود. عمه خانم همیشه کنار سماور قدیمی اش می نشست.یک قوری کوچک چینی همیشه بالای سماور منتظر امدن میهمان و پذیرایی از او با چای دارچین بود. عمه خانم را دوست داشتیم.همه مان...همه بچه ها...همه جیبهایش پر بود از نخودچی و کشمش و برگه زردالو...همیشه چند ابنبات خوشمزه زعفرانی توی قندان کوچکش پیدا می شد. به خانه عمه خانم که می رفتیم انگار دنیا را به ما می دادند.رهایی از ان اپارتمان کوچک اجاره ای ازادی وبدو بدو توی ان حیاط بزرگ...در کنار محبت های بی دریغ عمه خانم و لبخندهای قشنگش در کنار مزه ابنباتهای زعفرانی نخودچی و کشمش...در کنار قصه هایی که خواب را به چشمانمان می اورد...در کنار... اری... زیباترین خاطرات من و برادرهایم در همان خانه قدیمی با ان در چوبی و کلون سنگی رقم خورده است و زیباترین تصویر زندگی ام تصویر پیرزن مهربان و خوش زبانی بود که هر چه دارم و اموخته ام از اوست... عمه خانم عمه مادرم بود.مادرم در کودکی به فاصله یکسال پدر و مادرش را از داده بود و تنهای تنها شده بود.هنوز هم یاداوری ان روزها اشک را میهمان چشمان مادر می کند. عمه خانم تنها فامیل نزدیک مادر بود.عمه خانم از همه چیز گذشت و تمام جوانی اش را صرف بزرگ کردن مادر کرد.عمه خانم به گردن مادرم حق مادری داشت و برای ما از یک مادر بزرگ هم عزیزتر بود. عمه خانم گلستان .بوستان و حافظ را از حفظ می خواند.سواد خواندن و نوشتن هم داشت و قران را به خوبی می خواند. وقتی بچه بودیم در ازای خواندن هر سوره ای کوچکی که از حفظ می خواندیم هدیه ای از عمه خانم می گرفتیم.واقعا عجب دورانی بود. هر وقت به خانه عمه خانم می رفتیم ما بچه ها ترجیح می دادیم شب را پیش او بخوابیم تا با داستانهای قشنگ عمه خانم به خواب برویم.داستانهای عمه خانم انقدر جالب زیبا بود که نمی شد از انها گذشت.هر چند همیشه وسط قصه خوابم می برد اما اغلب بقیه داستان را در خواب می دیدم و داستان همانطور که دوست داشتم تمام می شد. عادت داشتم بغل عمه خانم بشینم و سرم را به سینه اش تکیه دهم و بعد در حالی که با بافته های حنایی مویش بازی می کردم به حرفها و خاطراتش گوش بسپارم. حرفهای عمه خانم شیرین بود و شنیدنی.اما گاهی...گاهی وسط صحبت یک دفعه ساکت می شد. سرم را که بلند می کردم اثار ناراحتی را در چشمان دریای اش می دیدم.دلم می گرفت ارام می گفتم - از دست من ناراحت شدی عمه جون؟عمه در همان حال لبخندی می زد و می گفت مگه میشه از دست تو ناراحت شد فرشته کوچولو؟ از این تعریف خوشم می امد اما ادامه می دادم - پس چرا ساکت شدی عمه جون؟چرا قیافت ناراحت شد؟می خندیدو می گفت چیزی نیست عمه.یک کمی قلبم درد می کنه همین نمی دانستم قلب کجاست اما کوتاه نمی امدم و ادامه می دادم. -خب قرص بخور تا خوب بشی عمه با لبخند می گفت می خورم گلم اما افاقه نمی کنه.بازم درد می گیره و من می گفتم - می دونم چرا خوب نمیشی عمه جون.چون قرص هاش خوب نیست.بذار...بذار دکتر بشم برات یه قرص می نویسم که خوبت کنهو عمه می خندید و صورتم را غرق بوسه می کردو من با شادمانی او شاد می شدم. عمه همیشه به من می گفت یادت نره دختر خوشکلم.درسهاتو خوب بخونی ها.من منتظرم تو دکتر بشی و خوبم کنی. ومن درس می خواندم تا یک روز دکتر بشم تا یک روز قرصهایی برای عمه خانم تجویز کنم که دیگر قلبش درد نگیرد.اه خدایا...چه روزهایی بود. دوران راهنمایی را پشت سر گذاشتم و اماده رفتن به دبیرستان شدم.یک هفته قبل از شروع مدرسه ها به خانه عمه خانم رفتم.صورتم را بوسید و بعد بلند شد و از توی صندوق قدیمی اش کادویی اورد ودستم داد.از ظاهرش معلوم بود کتاب است.با اشتیاق بازش کردم.یک دیوان حافظ بود.خیلی خوشحال شدم.با قدرشناسی نگاهش کردم و گفتم - وای عمه جون دستت درد نکند.لبخندی زد وگفت این هدیه دانشگاه رفتنت است. با چشمانی گردشده از تعجب نگاهش ردم و گفتم - اما منکه دانشگاه نمی رم.من تازه امسال می رم اول دبیرستانخندید.خندید و دندانهای مصنوعی سفید و ریزش نمایان شد و گفت - می دونم دخترم.می دونم.اما مطمئنم یک روز میری دانشگاه...اما...با تعجب گفتم - اما چی عمه جون؟لبخندی زد و گفت - اما انروز دیگر من نیستم...نیستم که بهت تبریک بگم و کادویی بهت بدم.به خاطر همین کادوی قبولیت را الان می دهم.چون من مطمئنم دختر زرنگ من یک روز میشه خانم دکتر.نگاهش کردم.اشک در چشمانم حلقه زده بود.با ناراحتی گفتم - دیر هیچوقت اینو نگید.عمه جون.هیچوقتو خود را در اغوشش رها کردم. امروز درست پانزده سال از انروز می گذرد...عمه خانم سالهاست که رفته و ما را تنها گذاشته است.او درست می گفت.هیچ وقت قبول شدن من در دانشگاه را ندید.اما من کادویم را گرفته بودم و به او قول دادم که یک روز پزشک بشوم وقلبش را خوب کنم. حالا من پزشک شده ام اما دیگر عمه خانم نیست...عمه خانم نیست تا در چشمان زلالش خیره شوم و به پاس تمام محبتها و خوبیهاش به روی مهتابیش بوسه زنم. من عمه خانم را از دست دادم اما حالا دهها عمه خانم در کنارم هستند در خانه سالمندان.من هستم و دهها عمه خانم و دهها قلب مهربان...من هستم و دهها لبخند زیبا و لحن اهنگین دهها عمه خانم که می توانم عشقم را نثارشان کنم. انگشتانم بین انتخاب صفحه ها مردد هستندو من هنوز فاتحه می خوانم و حافظ را به شاخه نباتش قسم می دهم...چشمان مشتاق و منتظر دهها عمه پیرزن مهربان به من خیره شده است تا غزلی از حافظ بخوانم.از دیوانی که عمه خانم مهربانم به من هدیه داده است. نوشته مهری روحی دوست دارم نظرات شما را در مورد تمام نکات این داستان بدانم. راستی یک کلام از خودم.چقدر از احساسات شدید متنفرم.زیرا یک عمر باهاش درگیر بودم و هر چیزی اگه بیش از حدش باشه جز خودازاری پیامد دیگه ای نداره.حد تعادل تو زندگی خیلی خوبه.این خانم دکتر قصه از اونایی بود که گذشته واسش خیلی مهم بود.احساسات عجیب زیباست ولی کسی که احساساتی نیست راحت تر زندگی می کنه.نظر شما چیه؟ [ دوشنبه ششم آبان 1387 ] [ 0:19 ] [ حامد شوهاني ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||