تبليغاتX
كودكانه

                        خاکستر عشق

ناز دل من کجاست                    از عشق شکوه دارم

بی تو من دربه در                      جانی به تن ندارم

گفتی زمانه اینست                       من چاره ای ندارم

بدرود ای مسافر                         توان ماندن ندارم

انگاه پر کشید و                         پرواز کرد دوباره

منهم دگرگون گشتم                      لعنت به این زمانه

اتش به جانم افتاد                        من سوختم دوباره

هرگز ندیدم عشقی                      اینقدر عارفانه

انروزی که تو رفتی                   بی هیچ و بی بهانه

خاکستری شدم من                       سوی خدا روانه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:13  توسط حامد شوهاني  | 

بعد از یک مدت نسبتا طولانی دوباره اومدم.چند تا پست قبلی ام خیلی تو خط نقد و این مسائل بود گفتم ایندفعه یه چیز ساده بذارم.یه معما

در یه اتاق بسته بود. در دومي هم نداشت. یکی رفت داخل اتاق و وقتی برگشت گفت پنج نفر داخل اتاق هستند.بعد از چند ثانیه یکی دیگه وارد اتاق شد و وقتی برگشت گفت تنها دو شخص داخل اتاق هستند.قضیه چیه؟

لطفا برای هر جوابی که میدید دلایل منطقی بیارید.

جواب معما.پنج نفر داخل اتاق مي باشند.اما تنها دو نفرشان شخص و یا انسان هستند.از انجایی که واحد شمارش شتر هم نفر است پس ان سه نفر دیگر شتر هستند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:39  توسط حامد شوهاني  | 

خوب به خاطر دارم یکی از موضوع هایی که معلمان از ان به عنوان موضوع انشا استفاده می کردند این بود.اینکه علم بهتراست یا ثروت.موضوعی بسیار کلیشه ای بود که البته ازنظر معلمان هیچوقت تکراری نمی شد و همیشه هم باید در مورد ان می نوشتیم.مسئله جالب هم این بود که درانشا خودمان هم حق انتخاب نداشتیم وهمیشه باید علم را به ثروت ترجیح می دادیم.یعنی ان چیزی که باب میل معلمانمان بود.به طوری که خودمان نیز باورمان شده بود که علم بهتراز ثروت است

.بعد از گذشت چندسال کلاس اول دبیرستان زنگ ورزش معلم ورزش وارد بحثی شدکه هنوز انرا در خاطر دارم.او دقیقا اظهار می داشت که علم دراین دوره زمونه ارزش زیادی نداردوهمه انسانها باید به ثروت فکرکنند.بعد خودش را مثال زدوبیان داشت اگربه وی کاری پیشنهاد شودکه بی ارتباط با رشته تحصیلی اش باشد اما درامد زیادی داشته باشد فورا دبیری را رها خواهدکرد وبه سراغ ان کارخواهد رفت.

تفکیری که اکنون ازاین موضوع دارم اینگونه است.من در طول عمرم پولداران زیادی را دیدم که از سر بی فرهنگی خود را تباه می کنند.بلد نیستند از زندگیشان استفاده کنندوحتی معاشرت با انها هم برایم تقریبا غیرممکن بود ودر مقابلش انسانهای تحصیل کرده وبافرهنگی را دیدم که فقر انها مانع از این شده که خوشبخت زندگی کنند.به خاطر دارم در کتاب فارسی چهارم ویا پنجم ابتدایی شعری بود که من انرا در حال حاضر به یاد ندارم.اما یک بیتش در خاطرم مانده است.چون علاقه زیادی به ان داشتم.

چنان قحط سالی شداندر دمشق                     که یاران فراموش کردندعشق

 

.این بیت برای من ارزش داشت.زیرا دم ازواقعیت میزد.وقتی که بشرنتواند ازپس مایتاجات اصلی خود برایدقطعا فرهنگ.تحصیلات وانسانیت هم برای اوارزشی نخواهد داشت.تمام اینها را زیر پایش له می کندوفقطبه این می اندیشد که خودرا ازنابسامانی برهاند.اینجاست که به این نتیجه رسیدم که علم وثروت لازم وملزوم یکدیگرندوهیچکدام بردیگری ارجحیت ندارد.برای داشتن یک زندگی سالم بایدازهردوی اینها بهره گرفت.

البته منظورازعلم تخصص ورشته تحصیلی نمی باشد.به طوریقین یک انسان تحصیل کرده دید بازتری به نسبت یک انسان بي سواد دارد.اما این دید قطعاربطی به تخصص و رشته تحصیلی فردندارد.بلکه علم انسان رابه ان درجه ای می رساندکه فرددرک کند باید به سراغ فرهنگ ویکسری دیدگاهها برودو تا زمانی که اینکار را نکند در کشمکش درونی خواهد بود
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:39  توسط حامد شوهاني  | 

امروز میخواهم وارد بحثی بشوم که یک پست جداگانه است اما بی ارتباط به پست پایینی نیست.در واقع عقاید خودرا بر روی وبلاگ می اورم.عقایدی که صرفا نظر من هستندوبه واسطه انها هیچ گونه ادعایی ندارم.دوست دارم در مورد دین صحبت کنم.دین جزئی از فرهنگ جوامع دنیا محسوب میشود.حال بعضی از کشورها انرا بیشتر با فرهنگ خود امیخته اندوبعضی از کشورها کمتر.اما در هر جامعه ای ما انرا شاهد هستیم.در کشورهای جهان سوم ومخصوصا ایران بعد از انقلاب دین اهمیت ویژه ای دارد.

ما از بچه گی با خدا اشنا شدیم.بعد با کتب اسمانی وبیانات انهاکه به نوعی برای سالمتر زندگی کردن وضع شده اند.به نظر من در جوامعی که مردم بیشتر دین را سرمشق زندگی خود میدانندایمان واقعی کمتر به چشم می خوردوبشر این جوامع در کنار اینکه تکالیف مذهبی خود را انجام می دهندبیشتر به دروغ.دزدی.جرم وجنایت وخیانت روی می اورند.دین حرفهای بسیارزیبایی می زند که همه با ان اشنایی دارند.اینکه دروغ نگویید.ادم نکشید.قدر پدرومادر خودرابدانید.به دیگران نیکی کنید.خیانت نکنیدوهزاران حرف گهرباردیگرکه اگرانسانها واقعا به انها عمل می کردندبراستی خوشبخت بودند.اما به نظرمن طریقه انتقال این سخنان گهرباردر دین که با محدود کردن ونصیحت کردن انسانها همراه است باعث شده که انسانها انقدرها پاک ومنزه نباشند.حال می خواهم درمورداین دو شیوه یعنی محدودکردن انسانهاوهمچنین نصیحت کردنشان صحبت کنم.دوشیوه ای که پایه واساس انتقال دین به مردم هستند.

فرض کنید قاتلی با هفت تیر به سمت شخصی می رودوقصدکشتن وی رادارد.ان شخص جلیقه پوشیده وبه هر طریقی نیزمانع شده که او به مغزش شلیک کند.درواقع قاتل را محدودکرده است.اما ایا چون قاتل محدود شدتبدیل به انسان خوبی می شودیا متحول می گرددیااینکه جنون سراپای اورا می گیرد به دست وپایش شلیک می کند.اوراعذاب می دهدتا اینکه بالاخره بتواند سربه نیستش کند.پس محدودیت ازاویک انسان درست نساخت که هیچ ازاویک انسان وحشیتر ساخت که برای رسیدن به هدفش دست به هرعمل کثیفی میزند

نمونه انرا در ایران بعداز انقلاب شاهد بودیم.نتایج محدودیتهای که سالهای سال بر جامعه حاکم بود یکسری جوان عقده ای است که عده ای از انها به هرطریقی که شده نیازات خودرابراورده می کنندوعده ای هم که تربیت صحیح خانوادگی شده اند عقده ها را در درونشان حبس کرده اندومدام ازارشان می دهد.این ازمحدودیت واما درموردنصیحت.اگرقراربودوقتی یک پسربچه دوازده ساله وحشی سنگی به طرف شما پرت کندوشمابه اوبگویید عزیزم این کاررانکن.این کارزشتی است واوهم اشک بریزدواظهار پشیمانی کند.«مثل فیلمهای هندی»که دیگر علمی به نام روانشناسی به وجود نمی امدو خیلی ها سالهای عمرشان را وقف ان نمی کردند.درون انسانها پیچیده ترازانست که با یک نصیحت ساده متحول شود.درون انسانها به قدری پیچیده وناشناخته است که وقتی شخصی خودرا نصیحت می کندنیزبه زور گوش می کندچه برسدبه انکه دیگری اورا نصیحت کند.حال شما جامعه ای رادرنظربگیرید که پایه واساسش اززمانهای گذشته محدودیت ونصیحت باشد چه اتفاقی می افتد؟

والديني را خواهيد ديد كه فرزندان خود به اين نصيحت ميکنند كه دزدي نکنند اما خودشان از طريق دزدي امرار معاش ميکنند.خب خيلي ببخشيد اين بچه كه خر نيست الان نميفهمه چند سال بعد همه چيز را متوجه ميشود و خودش هم ميشود يکي مثل آنها. چرا آن والدين خودشان اصلاح نشدند چون آنها  نيز فقط محدود و نصيحت شده اند. سخني که من خيلي به آن ايمان دارم اينست فرزندان ما انطور كه دوست داريم بزرگ نميشوند انطوري كه هستيم بزرگ ميشوند.

بحث من کوچک کردن دين نيست. به هيچ عنوان. بحث من اينست با درون پيچيده اي كه انسانها دارند ارائه دين به صورت محدود کردن و نصيحت کردن انسانها مفيد نخواهد بود كه هيچ اثار زيان بار و مخربي هم خواهد داشت اين فاجعه به بار خواهد امد اينکه انسانها همه چيز را برخود محدود ميکنند اما درونشان همان انسانهاي قبلي هستند و تحولي نيافته اند.

حتما سريال پزشک دهكده را به خاطر داريد سريال حرفاهاشو مستقيم ميزد. خوبي و بدي رو از هم تفکيک مي كرد و به نوعي خيلي واضح و مبرهن انسان رو نصيحت مي كرد. هنوز جوامع ما اينگونه آموزشها رو مي پسندند كه البته من باهاش موافق نيستم

از نظر من بشر موفق کسي است كه خود بتواند راه وچاه زندگي خود را تشخيص دهد و با خوبي و بدي آشنا شود انهم به وسيله تجربيات زندگي. آموزشي كه سريالهايي همچون پزشک دهکده و ديگر سريالها از ان پيروي مي کنند شيوه اي بسيار قديمي و کلاسيک است كه انسان را موجودي بسيار سطحي تلقي مي كند. متاسفانه جوامع ما هنوز آموزش مستقيم را بهترين روش براي اصلاح بشر ميدانند.

بنده نميگويم كه محدود کردن و نصيحت کردن انسانها هيچگاه موثر نيست بلكه اينرا ميگويم كه بنا کردن يک فرهنگ بر مبناي اين دو کاري غلط و نادرست است كه اثار زيان باري را به دنبال خواهد داشت. هميشه يادمان باشد دين در خدمت انسان است نه انسان در خدمت دين. بنابراين به جاي اينکه خوشبختي خود را فداي دين کنيم از دين در راه خوشبختي خود استفاده کنيم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 20:49  توسط حامد شوهاني  | 

گاهی فکر می کنم یه چیزایی رو باید گفت.باید به یه سری چیزا اعتراف کرد.حتی اگه گفتنش تلخ باشه.یادم می یاد وقتی بچه بودم این کارتونهای غربی و ژاپنی بودن که منو سرگرم کردند. کلي چيز ازشون ياد گرفتم .رفتم مدرسه.اونجا هم با علمهایی اشنا شدم که دانشمندان غربی اونهارو کشف کرده بودند.همیشه این رمانهای غربی بودند که منو سرگرم می کردن واین اندیشه های غربی بود که کارساز بود.حتی فیلمهایی که خودم رو باشون سرگرم میکنم فیلمهای غربی هستند.

حال اینجا یک سوال پیش خواهد امد.اینکه ما چی داریم؟.ماچکار کردیم؟.ایا چیزی داریم که بهش افتخار کنیم؟.حتی این اینترنتی که باعث شده مابتوانیم با هم تبادل نظر کنیم کار انهایی است که ان طرف اب زندگی می کنند.این واقعیت است که ما هیچی نداریم.من منظورم فقط ایران نیست.عراق.عربستان.افغانستان و تمامی جوامع سوم.کشورهای که هنوز خودشان را پایبند یک سری عقاید ومحدودیتها می کنندکه اگر این محدودیتها به دردمان می خوردتابحال به درد ما واجدادمان خورده بود.غربی هاتاموقعی که خودشان را با این مسایل سرگرم کرده بودند وضعشان ازما هم بدتر بود.

کشورهای که هنوز بحث های مهم زندگیشان اینست.اینکه اصلاح ریش وسبیل حرام است.خوانندگی حرام است.شطرنج حرام است.خوب ار چنین جوامعی چه میتوان انتظار داشت.جوامعی که حتی به طرزلباس پوشیدن یکدیگر ایراد می گیرند.گناهکار کسی است که به دیگران ظلم کند.کسی که برای دیگران مزاحمت ایجاد کند.حال با این تفسیر ببینیدکه درطول سالیان دراز چه انسانهایی که بی گناه گناهکاراعلام شدند.از جامع طرد شدندوخار به شمار امدند.کسانی که تنها به دنبال ازادی خود بودند.انسانهایی که دوست داشتند از قید وبندها ومحدودیتهای فرهنگها دل بکنند وان طوری که دوست دارند زندگی کنند.وحال در کنارش می بینیم چه گناهکارانی که ازادانه دست به انجام هر عملی زدند.حق دیگران را پایمال می کردند.ازادی را از دیگران می گرفتند.تفکیر انها نیز به گونه ای بود که انگار کار صحیح را انجام دادندوافتخار می کردند که در مقابل این مثلا گناهکاران ایستادگی کرده اند.یک مثال ساده.در زمانهای قدیم خواننده گی کار پستی محسوب می شدوخیلی ها به همین دلیل از علاقه شان چشم پوشیدند.الان همین حرفه یک هنر محسوب می شود که خیلی از انسانها به سمتش گرایش دارند.چه اتفاقی افتاد؟.اگر خواننده گی و حتی شنیدن موزیک کار پستی بود پس ما الان همه پستیم و اگر واقعا یک هنر بود پس چرا خیلی از استعدادها در گذشته از ان محروم شدند

هنوز هم در جوامع سوم مردها وزنها متفاوت از هم تلقی می شوند.هنوز هم در فرهنگ جوامع سوم این افکار وجود دارد.اینکه دخترها وپسرها بایدهاونبایدهایی دارند.یعنی اینچنین استنباط می کنندکه رفتارهای دخترانه متفاوت با رفتارهای پسرانه است.حال با یک نگاه عمیق به گذشته درمی یابیم که این بایدهاونبایدهاساخته دست انسان است واصلاارزشی ندارند.به عنوان مثال در زمانهای گذشته مردنمونه، مردی بود باسبیلهای کلفت وقلدر.حال اگرمردی دوست نداشت اینگونه باشددر چشم دیگران انسانی ترسو ودخترانه به شمار می امدکه پشیزی نمی ارزید.زن نمونه ،کسی بود که حرف نزند.حرفهای شوهرش را گوش کندومدام سرکوفت بخورد.اگرزنی میخواست ابراز عقیده کند زنی هرزه وپست به شمار می امد.در حال حاضر در بعضی از جوامع سوم ازادی بیشتر شده است و مردها وزنها شباهت بیشتری به هم پیدا کرده اند.مثلا زن هم حق دارد درس بخواند.اظهار عقیده کندودر جامعه خود را نشان دهدومرد هم حق داردانسان لطیف و پراحساسی باشدواز خشونت فاصله بگیرد.

درست است که ازادی برای انسانها بیشتر شده اما هنوز که هنوزه انسانها دارای افکاروعقایدی هستند که از پیشرفت انها جلوگیری می کند.هنوز خودرادرچهارچوب محدودیتها حبس کرده اند.حتما در موردگالیله دانشمند ایتالیایی چیزهایی شنیده اید.اینکه پس ازسالها تحقیق ومرارت به این نتیجه رسید که زمین دور خورشید می گردد اما بعد به دلیل اینکه می خواستند حکم اعدامش را صادر کنند.سوگند خورد که گفته اش کذب بوده وزمین ساکن است.حال فکر می کنيد اگر دانشمندی از جوامع سوم چیزی را کشف کند در دید اجتماع کافر تلقی نمی شود.حقیر شمرده نمی شود واز جامعه طرد نمی گردد.اگر کارگردانی فیلمی بسازدکه دران عقایدخودرا به تصویر بکشدواین عقاید مخالف فرهنگ ان جامعه باشد دشنام نخواهد شنید؟.

سالهای سال اینهمه گفتیم مرگ بر امریکاچه شد.دولت امریکا از هم پاشید؟یااینکه از جوامع ماترسید؟ویامردم امریکا زندگی مرفه وازادشان را ازدست دادند؟حال به خودمان نگاه کنیم. ما در این سالها چه شدیم باید خدارا شکر کنیم اگربه عقب برنگشته باشیم.بحث من یک بحث سیاسی نیست.دوست ندارم به ان بپردازم.بحث من مسایل اجتماعی است.ان چیزی که به باورهای مردمی بازمی گردد.

چه خوب میشد اگر از این محدودیتها دل می کندیم.محدودیتهای که برای مردهاوزنهاوخصوصازنها وضع شده است.انهم به دلیل اینکه در گذشته مردسالاری بر جوامع حاکم بود.چیزی که من ازان متنفرم.

کاش تکانی به خود می دادیم وبه جای اینکه اینکه خودرا ازهمه چیز محروم کنیم به دنبال خوشبختی خود بودیم.همیشه نونهالانی را می بینم که مثل بچه گی خودمان با دلی شاد وپرامیدبه زمین وهوا می پرند وبازی می کنند.طفل معصومهایی که از دنیا بی خبرندونمی دانندوقتی که بزرگ می شوند برسردوراهی خواهندماند.اینکه خوشبخت زندگی کنند یا اینکه به بایدونبایدهایی گردن نهندکه سالهای سال اجتماع به انها تحمیل کرده و  ديگر شايد جزئي از وجودشان شده باشدو خودشان نیز باید انرا به دیگران انتقال دهند.

من مطمئن هستم که مردم روزی به دنبال ازادی خود خواهندرفت وخوشبختی را برای خود به ارمغان خواهند اوردوانزمان است که درمی یابند چه نسل هایی که در گذشته تلف نشدند...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:33  توسط حامد شوهاني  | 

امروز می خوام برم تو خط نقد.نقد سریالی که در نوجوانی عاشقش بودم.سریالی که در حال حاضر نیز چهارشنبه ها ساعت نه از شبکه دو پخش می شودومن نه به اندازه گذشته اما هنوز انرا دوست دارم و به تماشایش می نشینم.سریال معلم که فرانسوی است وحتما اکثر شما با ان اشنایی دارید.سریالی که از سال 1993 تا سال 2004 در چهل و پنج قسمت ساخته شده و بازیگر اصلی ان نیز جرارد کلین بازیگر مطرح تلویزیون فرانسه است.

سریال معلم احساسات پاک کودکانه را به تصویر می کشد.کودکانی را نشان میدهد که هر چند برای خود مشکلات مسایل وافکاری دارند اما هنوز در عالم شیرین بچه گی به سر میبرند.بچه هایی که کم کم وارد نوجوانی می شوندواینجاست که نیازمند به کسی هستندتاانها رابا زندگی واقعی دنیای بزرگترهاو خوبی و بدی اشنا کند.بچه هایی که کم کم باید بفهمندزندگی همیشه مطابق میل انسان نیست.باید بفهمند با خیلی از چیزها باید ساخت و مهمتر از همه باید انسان درستی بود.

سریال به بزرگترها هم می پردازدو نشان می دهدکه بزرگترها هر چند باتجربه ترو پخته تر از بچه ها هستند اما انها گاهی به درستی نمیدانند که باید چه بکنند.چه تصمیم هایی بگیرندوحتی چطوربا کودکان خود برخورد کنند.خیلی از انها درگذشته مرتکب اشتباهاتی شده اندو اکنون قصد جبران دارندو می خواهند رنگ تازه تری به زندگی خود اطرافیانشان ببخشند اما نمی دانند چطوروچگونه واصلا چه باید بکنند.به نظر من این بخش از سریال اینرا نشان دهد که بشر کامل نیست و در لحظه لحظه رندگیش تردید می کند.ما در این سریال می فهمیم که انسانها گاهی سر دوراهی گیر می کنند چون با تصمیم گرفتن برای انجام کاری باعث میشود چیز دیگری را از دست بدهند.پس چه تصمیمی باید بگیرند؟

در این سریال ما شاهد معلمی سیار به نام ویکتور نوواک هستیم.مرد میانسالی که سالها قاضی بوده و به جوانان خدمتهای بزرگی کرده است واکنون نیز یک معلم سیار است.مردی که هر چندروز را در یک شهر ویک مدرسه می گذراند.وظایفش را انجام داده سپس سوار موتورش میشود انجا را ترک می کنداما در همین چند روزی که در یک شهر ومدرسه است سعی میکند به بچه ها راه زندگی را بیاموزد.انها را اماده می کند تا کم کم وارد عالم نوجوانی بشوندومهمتر از همه سعی میکند مسایل خانوادگیشان را نیز حل وفصل کندواین در صورتی است که هیچ گونه ادعایی هم ندارد.انگار که وظایفش را انجام داده است.او در یک مکان فقط چند روز می ماند.اما در همین چند روز تحولاتی را در انسانها به وجود می اورد.انسانها به خوبی میدانند که دوستی و محبت در کانون گرم خانواده وهمچنین دوستان چقدر شیرین و ارامش بخش است اما نمی دانند چگونه انرا به وجود اورند.

من در دوران راهنمایی و دبیرستان چیزهای زیادی از این سریال اموختم.چیزهایی که در شخصیتم اثر مثبت گذاشت.خوب به یاد دارم گهگاه که ایام عید ایران ویژه برنامه ها وفیلمهای ایرانی بی محتوا یا فیلمهای خارجی جن وپری برای نوجوانان پخش می کرد من ناراضی بودم با خود می گفتم کاش قسمتی از سریال معلم پخش می شد.هر چند مفاهیم این سریال بیشتر برای نوجوانان موثر واموزنده است اما متاسفانه برخی از بزرگترها نیز از درک ان عاجزند.این سریال در کنار ظاهر خسته کننده وبی حادثه اش دید عمیقی به زندگی البته برای نوجوانان دارد.برای بزرگترها بعضی از جنبه های سریال سطحی است.

من یک منتقد هنری نیستم واین نقد صرفا نظر بنده بود.

یادش بخیر.در دوران نوجوانی دوست داشتم ویکتور نوواک باشم.اما سالهاست به این نتیجه رسیدم خوبه ادم الگوهایی داشته باشه ولی خوب نیست بخواد کسی غیر از خودش باشه.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:8  توسط حامد شوهاني  | 

  تاكسي گوشه خیابان ترمز کرد.پسر بچه ده یازده ساله ای توی ماشین نشسته بود.

_اقا کرایه من چقدر شد؟

راننده تاکسی به او پاسخی نداد.پسرک دوباره پرسید اقا.اقا چقدر باید تقدیم کنم؟

پسرک به ساعتش نگاه کرد.سپس دوباره رو به راننده کرد و گفت_اقا داره خیلی دیرم میشه.ساعت ده شبه.چقدر  باید تقدیم کنم .

پسر وقتی دید که راننده جواب او را نمی دهد اسکناسی را از جیبش بیرون اورد وتقدیم راننده کرد.

راننده که تابحال بدون تحرک نشسته بود وبه روبه رو می نگریست یکباره دست کوچولوی پسر را گرفت.پسر فریادی از ترس کشید._ا...قا بیشتر...می...دم.ف.قط بگذارید...من برم .

در همین هنگام صدای ارام راننده را شنید._تو می توانستی فرار کنی وپولم را ندهی.چرا اینکار را نکردی؟

_مادرم بم گفته از حواس پرتی دیگران سواستفاده نکنم.مرد تبسم کوتاهی کرد.انوقت کمی مکث کرد و بعد گفت تو اسمت چیه؟

_اقا اسمم پیمان است .مرد یکباره جا خورد و با خود گفت پیمان چه تصادفی .و بی اختیار کودک را در اغوش گرفت.پیمان مات

و مبهوت می نگریست.پیمان به ساعتش نگاه کرد و گفت اقا اگه میشه پولتون رو بگیرید.دیرم شذه.باید برم

مرد دستی به شانه پیمان زد._برو خونه نمی خواد پول بدی .

پسرک نگاه معنی داری به مرد کرد و گفت اقا مامانم به من اموخته که حق هر کس رو به خودش بدم

_به مادرت بگو راننده خودش نخواست .پیمان از ماشین پیاده شد.انوقت فورا جلوی چشم راننده پول رو داخل صندوق صدقه انداخت و تبسم کرد.راننده نیز تبسم کرد.بعد رفت تا خیابانهای بالا شهر را پشت سر بگذارد و به خانه خود برود.حال خرابی داشت.خستگی ناشی از درد زندگی روی چهرهاش نمایان بود.با خود گفت نه سال از بهترین سالهای زندگی زمان کمی نیست .واه بلندی کشید.با دستش موهایش را بالا کشید.با اینکه خیابان شلوغ بود اما برای چند لحظه خود را تنهاحس کرد.احساس کرد دارد پرواز می کند به سوی نه سال قبل.شاید بتواند کاری بکند.اما بوق پیاپی یک ماشین او را از این حال وهوا بیرون اورد.ناگهان متوجه شد ماشینی از روبه رو دارد نزدیک می شود.یکباره سمت ماشینش را عوض کرد که تصادف نکند.در همان متوجه فردی در گوشه خیابان شدناخوداگاه ترمز کرد.از ماشین پیاده شد و با عجله به طرف مرد رفت.

_رضا رضا خودتی؟مرد جوان به راننده نگریست.

_ببخشید اقا شما را نشناختم.

_منم احمد. احمد مهرپرور

رضا نیازی یکباره جا خورد._شاید باور نکنی اگر بگویم همین الا تو فکرت بودم .وهمدیگر را در اغوش گرفتند.

رضا گفت_نه سال احمد.نه سال زمان کمی نیست.

احمد با جدیت به رضا نگریست_رضا منو ببخش.حق با تو بود.

_این حرفها چیه احمد.انموقع ما بچه بودیم.فقط هجده سالمون بود.

احمد کمی توی جاده راه رفت وگفت_اگر تو هم راضی باشی من راضی نمی شوم.

رضا میخواست حرف بزند که احمد گفت_کم کم دارد باران می اید.بیا سوار ماشین بشویم تا کمی دور بزنیم

رضا به احمد نزدیکتر شد وگفت_انشب با تو دعوا کردم زیرا کارت خیلی اشتباه بود.اما دیگر گذشت.تو هم بچه بودی. احمد اشک ریخت و خود را در اغوش رضاانداخت.

_اگه بدونی توی این نه سال چقدر زجر کشیدم.همش به خاطر اون غرور لعنتیم که مختص نوجوانیم بود.

بعد هر دو به طرف ماشین حرکت کردند  احمدداشت رانندگی میکرد.یکباره گفت_اگه زنده بود الان هفده سالش بود نه؟ 

_اونو فراموش کن دیگه.اما احمد بقیه حرف دلش را زد

_اون بچه رو من از قبل می شناختم.بچه خیلی گلی بود.رضا دوباره گفت.

_برای داشتن یک زندگی خوب باید از گذشته ها درس گرفت.اما نباید همیشه به انها فکر بکنی.

احمد خواست حرف بزند اما اشکهایش نگذاشتند.بالاخره گفت اون به من گفت نکنم اما من....

رضا چیزی نگفت.احمد مدام اشک میریخت._سال هزاروسیصدوهفتاد تازه به کلاس چهارم رفته بود.اون با من دوست بود.من همیشه او را به گردش می بردم .هفت شب بیشتر نبود که این تاکسی رو داشتم.مادرش پرستار بود.بنابراین انشب خانه نبود.من رفتم منزلشان وپیمان را به گردش بردم.من به دلیل غرور جوانی در ان شب بارانی به سرعت رانندگی میکردم وبه حرفهای ان کوچولو که یک عالمه بیشتر از من میفهمید گوش نمیدادم.تا اینکه لب یک پرتگاه در باز شد وپیمان رادمنش در معرض خطر بود.اما من توجه نکردم و مدام ماشین را به اینطرف وانطرف میبردم تا بالاخره از ماشین افتادو اگر دستهایش را به زمین نگرفته بود قطعا پرت میشد.من از ماشین پیاده شدم تا او را نجات دهم.دستهای کوچک ونازش زیر دستکشهای ابی رنگ پنهان بود.باران شدید زمین را خیس کرده بود.از اینرو دستهایش لیز خوردو و و وپرت شد...

احمد یکبار دیگر اشک ریخت.رضا گفت یکبار نه سال پیش با همین داستان اشک مرا دراوردی.دوباره اینکار را نکن.چقدر بت گفتم

 

که این غرورجوانیت بالاخره کار دستت میده.

احمد ادامه داد._بگذار بقیه اش را بگویم.مادرش به خانه بازگشت وپیمان را ندید به اداره پلیس اطلاع داد.صبح روز بعد تیتر بزرگ صفحه اول روزنامه حوادث را خواندم.جسد کودک نه ساله در اعماق دره پیدا شدو در زیر ان با خطی ریزتر نوشته بودند.هنوز از قاتلین خبری در دست نیست.عکسش هم را دیدم.چقدر نگاه معصومش را دوست داشتم.ومن همچنان گریه کردم.گریه کردم گریه کردم.

رضا با فریاد گفت_تو نرفتی داخل پرتگاه شاید زنده بود.او را به بیمارستان نبردی.خود را تسلیم قانون نکردی.فقط به فکر فرار خود بودی.

احمد هم فریاد زد_من وحشت زده بودم.از اینکه برم داخل پرتگاه وببینم دیگه پلکهاش تکون نمی خوره وبیشتر گریه کرد

._از اون جایی که من دوستش بودم پلیس ازمن هم بازجویی کرد.ولی از انجایی که انزمان چند بچه دزدی صورت گرفته بود.قضیه پیمان را هم به ان ارتباط دادند ومن هم به راحتی تفره رفتم.بیچاره مادرش در این نه سال به اندازه بیست سال پیر شده است.

یکباره احمد مشاهده کرددرست به همان جایی رسیده که نه سال پیش ان حادثه برایش روی داده است.لب پرتگاه.اه.یکباره احساس کرد که احمد وپیمان را می بیند.داخل ماشین هستند.یعنی او به نه سال پیش بازگشته اشست.احمد خریتهای خودش رادید.پیمان ان فرشته کوچولو داشت او را نصیحت می کرد.احمد ناخوداگاه فریاد زد._احمد تورو به خدا به حرف پیمان گوش کن

رضا با جدیت گفت تو با کی هستی؟

_مگر نمی بینی رضا ما به نه سال پیش برگشتیم.

_منکه چیزی نمی بینم.تو مریضی احمد.این نه سال تو را مجنون کرده.

اه نه احمد دید که در ماشین باز شد وپیمان افتاد.احمد از تاکسی پیاده شد.

_اگر ان احمد سنگدل کاری نمیکند من نجاتش می دهم.

رضا گفت کجا میری مگه رعد وبرق رو نمی بینی.بارون خیلی شدیده.

اما احمد به سمت پرتگاه رفت.دنیا داشت دور سر احمد می چرخید.احمد سرش را گرفته بود و مدام راه میرفت._خدایا منو ببخش.تاکی باید در چهاردیواری جنون باقی بمونم.

یکباره فریاد بلندی کشید واز دره پرت شد.رضا وقتی این صحنه را دید از ماشین پیاده شد وبه لب پرتگاه رفت.از پرتگاه پایین رفت و احمد را یافت.هنوز زنده بود وتبسمی بر لب داشت.

_ر...ضاب....بین.من د...ست پیما...نو گرفتم.یعنی...با...هم دا..ریم می..ریم اون دنیا.رضا...خدامنوبخشیده

انگاه به چهره پیمان که رضا اصلا او را نمی دید نگریست.سپس با تبسم در گذشت.رضا حال خرابی داشت.دستهایش را توی جیبش  گذاشت و در حالی که زیر باران عین موش اب کشیده شده بود کم کم از ان محل پرمعنا فاصله گرفت.

    اين داستان رو من در پايز سال 1379 نوشتم اميدوارم كه خوشتون اومده باشه با تشکر 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:45  توسط حامد شوهاني  | 

پسری بود که خیلی دوست داشت به قصر اینه ها برود.واز ان عبور کند او به خوبی میدانست که جلوی درقصر اینه ها اژدهای هفت سری هست که او برای ورود به قصر باید انرا نابود میکرد.این بود که کوله بارش رابرداشت وراهی سفر شد.مدت زیادی به راه رفتن ادامه داد تا اینکه احساس خستگی کرد.درهمان موقع پیرزنی جلو پایش سبز شد.پیرزن با حالت کراهت باری گفت در طول سفر منو بارها و بارهادرکنارخوداحساس خواهی کرد اما هیچوقت از من کمک نخوا.هرگز.پسرک گفت باشه اما تو کیستی.پیرزن گفت من مرگم.وانگاه پشت بوته ها ناپدید شد.پسرک به راه خود ادامه داد.پس از پشت سر گذاشتن مسافتی بسیار طولانی بالاخره به قصر اینه ها رسید.اما با کمال تعجب دید از اژدهای هفت سر خبری نیست.وارد قصر شد خود را در اینه ورنداز کرد.اما چیزی را که دید نتوانست باور کند.در اینه او پیرمردی را دیده بود.هراسان به اینه های دیگر نگریست تمام اینه ها یک پیرمرد را نشان دادند.وی از قصر بیرون امد که ناگهان دختری را در مقابل خود دید.دختر جوان گفت مرا در اغوش می گیری.پیرمرد گفت البته دخترم اما تو کیستی.دختر گفت من مرگم

این داستان مال من نیست.برادرم سالها پیش انرا نوشته است.اما من به ان علاقه زیادی دارم.چون در کنار ظاهر ساده اش مفهومی عمیق دارد.عزیزانی که این داستان را می خوانند بنویسند به نظر شان مفهوم این داستان چیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:26  توسط حامد شوهاني  | 

سلام من امروز 23 ساله شدم باورش  سخته منی که یه زمانی کوچولو بودم گذر عمر منو تبدیل به یه مرد جوان کرد.من ازعراق این مطلب رو می نویسم.از شهر بغداد.جایی که توش درگیری هست.اما تلویزیون ایران به دلیل منافعشون بزرگش می کنه.مسبب درگیری ها هم اکثرش احزاب داخلی است و البته دخالتهای کشورهای همسایه.نمی خوام وارد این حرفها بشم.چون هم از سیاست بدم میاد.هم دوست ندارم وبلاگ کودکانه رو با این حرفها الوده کنم.قصد دارم از قدیما بگم.از زمانی که من نبودم و فقط در موردش شنیدم.زمانی که خانواده ام 7 نفر بودن و در بغداد زندگی می کردند.پدرم ارتشی بود و از انجایی که حاضر نشد بعثی بشه صدام خانوادمو از عراق بیرون کرد و خانواده ام به ایران مهاجرت کردند.کوچکترین عضو خانواده انموقع داداشم بود که 2 سال از عمرش می گذشت.اون الان ازدواج کرده و در تهران زندگی می کنه.انموقع خانواده ام مدتی را دراردوگاه گذراندند و بعد به خرم اباد رفتند.قطعا بزرگ کردن بچه ها برای پدر و مادر انهم در کشوری که زبانش را به درستی بلد نباشند اسان نیست.4 سال که در خرم اباد بودند به شهر دیگری رفتند و من  بعداز مدت کوتاهی در تاریخ 19/1/1364 به دنیا امدم.پدرم مدتی را نیز در جبهه گذراند.مسئله بامزه اینست که وقتی تازه صحبت کردن را اموختم به دلیل لوزه سومی که داشتم بعضی حروف را نمی توانستم بیان کنم و هم به بابا و هم به مامان میگفتم بابا.دوران پچگی من خیلی خوش گذشت.در5 سالگی 4 دوست داشتم که دو تاشون یعنی اکرم و اعظم خواهر بودن و 2 تای دیگه مهدی و محسن برادر بودند.با هم زیاد بازی می کردیم ولی الان از همشون بی اطلاعم.فقط میدونم اکرم سالهاست که ازدواج کرده.در 7 سالگی در بیمارستان بستری شدم و پس از روزهای که همش به زدن امپولهای دردناک گذشت بالاخره لوزه سومم رو عمل کردم.یادش بخیر 10 ساله که بودم داشتم کارتون سنجاب کوچولو رو میدیدم که عمو جغد شاخدار مردو من اونروز روواسش کلی گریه کردم.من همیشه ادم خونه نشینی بودم.به همین دلیل دوست زیادی نداشتم.و همیشه واسه دیدن کارتون موردعلاقه ام از 2 ساعت قبلش مینشستم وکلی راجعش فکر میکردم.برادرم همیشه از این اخلاقم ناراضی بود.4 سال پیش بعد از سقوط صدام اومدیم عراق.ولی من ارزوی امدن به ایران را دارم.چون ایرانی هستم.همیشه دفتر دیکته کلاس اول ابتدایی ام رو نگاه می کنم و باش تجدید خاطره می کنم.دفتری که تمام نمره هاش بیسته و تو دفتر تماما خط کودکی رو میبینم که دیگه کودک نیست...
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:21  توسط حامد شوهاني  | 

                        از مرزهاي کودکي               از عشق يادي ميکنم

                       با من مگو دوران گذشت             از گريه دريا ميکنم

                     اتش به قلبم ميزنم            اهسته نجوا ميکنم

                     راز و نيازي اتشين               با قلب عاصي ميکنم

                    انروزها شيرين گذشت            شيرين ولي كوتاه بود

                     دنيا به چشمم انزمان           پاك و زلال و رام بود

                     كاش مي شدذره اي هم         در هواي کودکي بود

                   اسمان يک رنگ و ابي         قلب ما هم شيشه اي بود

                                                                                              به ياد دوران قلبهاي طلايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:48  توسط حامد شوهاني  | 

 سلام بعد از يه وقفه كوتاه دوباره سرو کلم پيدا شد مي خوام يه شعر بزارم هر کي بخونه باخودش ميگه اين ديگه چيه بابا ولي اين شعر رو من 16 سال پيش سرودم اولين شعرم بود يادش بخير يه کمکي کوچولو بودم 7 سالم بود

                               خود ستاره من                   اومد تو جنگل من

                               بيا بيا ستاره                 نون و پنيرت بدم

                              نون و پنير چه خوبه                از جنگل من نرو

                              حيوونا تو رو ميخورن              بيا به سوي هم بريم

                            به جنگل ديگه بريم                بريم تفنگ بياريم

                             با دشمنا بجنگيم             تا دشمنا بميرن

                            نيان مارو بکشن و              خونه مارو خراب کنن

 معلوم بوده بچه بااستعدادي بودم ها نميدونم چرا هيچي نشدم شوخي کردم ولي بچه گيم عالمي داره ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:26  توسط حامد شوهاني  | 

                      

عاشــق تر از تو بودم      از عشق می ســرودم

عشقـم به خوبيت بود     از مـــهر می ســـرودم

حالا کـــه رفتـــی اخر     عشقم به اسمان رفت

پـر زد به کهکشان ها      بالاتـــر از جهـان رفــت

من ماندم و دلـی کـه      از عشق بي نصيب است

از مهر هم که خسته      از عمر سير سير است

                                                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 20:20  توسط حامد شوهاني  | 

                 اين عشق حکايت تباهيست                 من خسته تر از سكوت بودم

                  اين ره به مزاج ما نيامد                  گفتي كه دواي دل نبودم

                  گر ما بشکستيم و دلم دود هوا شد         بازم كه غمي نيست لايق كه نبودم

                  اين خانه خراب و دل آواره من بود               اين شانس قرين راه من بود

                  من رفتم و دست از آن کشيدم              گل بودي و بوي آن شنيدم

                  ديريست دلم کمين نشسته              گفتي نه و من به جان خريدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 20:16  توسط حامد شوهاني  | 

                   سوداي آسمان کرد                          اين دل به نام پرواز

                    بال و پري تكان داد                            سوي جهان آزاد

                     هر چند ديو خفته                           انگشت خود تكان داد

                     با مکر و حيله و ناز                           او را به خود فرا خواند

                      اما دل طلايي                               با باد همصدا شد

                     خود را سپرد به تقدير                      همرنگ کبريا شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 20:5  توسط حامد شوهاني  | 

سلام سلام به خوبيها سلام به عشق سلام به عاشقان بي رنگ و ريا سلام به احساساتي ها سلام به انهايي كه در عالمي غير از عالم واقعيت زندگي مي کنند سلام به انهايي كه نميدانند از زندگي چه  ميخواهند سلام به قلبهاي کودکانه و سلام به...

          تنهاي تنها ميروم                                  تا همدمي پيدا کنم

          از کوچه هاي بي کسي                       بگذرم تا ماوا کنم

          خوب ميدانم آخر تنهايي و بي همدمي       درد بسياريست پس هجرت کنم

          از سراپا درد و فرياد و مصيبت              من گريزانم پس چرا غفلت کنم

           برف و باران و تگرگ هم                        برسر راهند من گرما کنم

            اتش عشقم فروزان است                   خوب ميدانم كه غوغا ميکنم

            از پس کوچه پس کوچه هاي بي کسي                 عاقبت من راه پيدا ميکنم

            فرياد خواهم زد اي گهرباران                  موج هم پيداست من دريا ميکنم

            

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:54  توسط حامد شوهاني  |